بخوان و لذت ببر

بیایید ایمیل های جالب و خواندنی خود را به اشتراک بگذاریم

عید نوروز
نویسنده : نادر - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
 

عید نوروز


عید نوروز می ‏رسد از راه
شادی از روی خانه می‏بارد
پدرم با چه دقتی دارد
بوته ‏های بنفشه می‏کارد
مادر مهربان من از صبح
شستشو کرده هر چه را بوده
پرده را شسته ، شیشه را شسته
نیست در خانه ، ذره‏ای دوده
تازه وقت غروب هم مادر
خسته ، اما برای شادی ما
می‏نشیند لباس می‏دوزد
تا بپوشیم روز عید آن را
سپیده رحیمی
.


 
comment نظرات ()

 
بهترین هدیه
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٧
 

مسافران اتوبوس خانم جذاب و جوانی که با عصای سفید و با احتیاط از پلکان بالا می‌رفت را با دلسوزی نگاه می‌کردند. او کرایه را به راننده پرداخت کرد و سپس با کمک دستش صندلی‌ها را یافت، از راهروی اتوبوس عبور کرد و صندلی خالی را که راننده به او گفته بود پیدا کرد. سپس روی صندلی نشست، کیفش را روی پایش گذاشت و عصایش را به پایش تکیه داد.

یک سال از نابینا شدن سوزان، ٣۴ ساله، می‌گذشت. او به دلیل یک تشخیص پزشکی اشتباه، بینایی خود را از دست داده و ناگهان به جهان تاریکی، خشم، ناامیدی و ترحم به خود سقوط کرده بود. زمانی او یک زن کاملا مستقل بود اما حالا به دلیل چرخش ناگهانی که در سرنوشت او ایجاد شده بود خود را باری بر دوش اطرافیان می‌دانست و به ناچار خود را سرزنش می‌کرد. او با قلبی آکنده از خشم، عاجزانه با خود می‌گفت؛ چرا این مسئله باید برای من اتفاق بیفتد؟ اما هر چه فریاد میزد، گریه می‌کرد یا دست به دعا بر می‌داشت، حقیقت تلخ عوض نمیشد؛ بینایی او برگشت پذیر نبود.

سوزان که زمانی روحیه‌ای شاد و خوش بینانه داشت، اکنون در ابری از افسردگی فرو رفته بود. به پایان رساندن روزها، تمرینی پر از خستگی و کسالت بود. تنها عاملی که او را وابسته می‌کرد، شوهرش مارک بود.

مارک افسر نیروی هوایی بود و از صمیم قلب سوزان را دوست داشت. هنگامی که سوزان بینایی خود را از دست داد، مارک غرق شدن او را در یأس و ناامیدی درک کرد. بنابراین تصمیم گرفت تا به همسرش در به دست آوردن توانایی و اعتماد به نفس دوباره کمک کند. او می‌خواست همسرش همانند سابق مستقل باشد. تجربیات نظامی مارک او را برای رویارویی با موقعیت‌های حساس آماده کرده بود، اما او می‌دانست که این نبرد، حساس‌ترین نبردی است که تا بحال تجربه کرده است.

بالاخره زمانی فرا رسید که سوزان احساس کرد توانایی برگشتن به شغل خود را دارد. اما چگونه می‌توانست خود را به محل کارش برساند؟ او قبلا با اتوبوس به محل کار می‌رفت، اما در حال حاضر از این که به تنهایی در شهر قدم بزند واهمه داشت. با این که محل کار این دو نفر در دو نقطه مخالف از شهر بود اما مارک داوطلب شد تا هر روز او را به محل کارش برساند. در ابتدا خیال سوزان راحت شد اما مارک اضطراب زیادی در حمایت از همسر نابینایش داشت. به زودی مارک دریافت که این برنامه‌ریزی درستی نیست، چون هم پر دردسر بود و هم هزینه زیادی در برداشت.

بنابراین او به خود قبولاند که سوزان دوباره با اتوبوس به محل کارش برود. اما حتی فکر کردن به بیان این مطلب هم او را به وحشت می‌انداخت. سوزان هنوز بسیار عصبانی و ضعیف بود. واکنش او چه خواهد بود؟

پیش بینی مارک درست بود. سوزان از فکر این که دوباره با اتوبوس به محل کارش برود وحشت زده شد. او با تلخی پاسخ داد: "من نابینا هستم!چگونه دریابم به کجا می‌روم؟ حس می‌کنم می‌خواهی مرا ترک کنی". قلب مارک با شنیدن این حرف‌ها به درد آمد اما می‌دانست چه باید بکند. او به سوزان قول داد که هر صبح و بعد ازظهر همراه او سوار اتوبوس بشود تا او به این وضعیت عادت کند. مهم نبود که این کار تا چه زمانی طول می‌کشد.قیقا همان کار را هم کرد. دو هفته کامل، مارک هر روز با لباس نظامی سوزان را هنگام رفتن به محل کار و برگشتن از آنجا همراهی می‌کرد. او به سوزان آموخت تا به دیگر حواس خود اتکا کند، به خصوص حس شنوایی تا بتواند مسیر خود را تشخیص داده و با محیط جدید هماهنگ شود. او کمک کرد تا سوزان با راننده اتوبوس آشنا شود و از راننده هم خواست تا مراقب او باشد و همواره یک صندلی خالی برایش در نظر بگیرد. او سعی می‌کرد همواره سوزان را بخنداند، حتی در روزهایی که چندان سرحال نبود، یا ممکن بود هنگام پیاده شدن از اتوبوس روی پله‌ها لیز بخورد و یا زمانی که کیف از دستش می‌افتاد و تمام کاغذها و مدارکش بر روی سطح راهروی اتوبوس پراکنده میشد.

هر روز صبح آنها این مسیر را با هم طی کرده و سپس مارک با تاکسی به محل کارش می‌رفت. این روال پرهزینه‌تر و خسته کننده‌تر از برنامه‌ریزی قبلی بود اما مارک می‌دانست که بالاخره زمانی فرا می‌رسد که سوزان همانند قبل خود به تنهایی سوار اتوبوس بشود. مارک به سوزان ایمان داشت. به زنی که قبل از نابینا شدن می‌شناخت، ایمان داشت. او می‌دانست که سوزان از هیچ چالشی هراس ندارد و هرگز امیدش را از دست نمی‌دهد و تسلیم نمی‌شود.

 

بالاخره زمانی فرا رسید که سوزان تصمیم گرفت این مسیر را به تنهایی طی کند. صبح دوشنبه فرا رسید. او قبل از این که خانه را ترک کند، دست‌هایش را به دور گردن مارک انداخت. کسی که به طور موقت در اتوبوس سواری او را همراهی کرده بود، شوهرش و بهترین دوستش بود.
چشم‌های سوزان به خاطر وفاداری، صبر و عشق مارک پر از اشک شد. با مارک خداحافظی کرد و برای اولین بار هر دو مسیری جداگانه را طی کردند.

 

دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، ..... هر روز را به تنهایی و بدون مشکلی سپری کرد. سوزان هرگز احساسی به این خوبی را تجربه نکرده بود. او موفق شده بود! او به تنهایی به محل کار خود می‌رفت.

 

صبح روز جمعه، سوزان طبق معمول با اتوبوس به محل کار خود رهسپار شد. هنگام پیاده شدن وقتی کرایه اتوبوس را پرداخت می‌کرد راننده گفت: خدایا! چقدر به تو غبطه می‌خورم.

 

سوزان نمی‌دانست که راننده با او صحبت می‌کند یا با فرد دیگری. چه کسی ممکن بود به وضعیت زن نابینایی غبطه بخورد که تمام سال گذشته را برای زندگی تلاش کرده است؟ کنجکاو شد و از راننده پرسید: چرا می‌گویید به حال من غبطه می‌خورید؟

 

راننده پاسخ داد: فکر می‌کنم از این که تا این حد مورد مراقبت و محافظت هستید احساس خوبی دارید؟

 

سوزان واقعا نمی‌دانست که راننده در مورد چه مطلبی صحبت می‌کند. بنابراین دوباره پرسد: منظورتان چیست؟

 

راننده پاسخ داد: در تمام طول هفته گذشته، هر روز صبح یک آقای خوش تیپ با لباس نظامی آن طرف خیابان می‌ایستاد و پیاده شدن شما را از اتوبوس تماشا می‌کرد. بعد منتظر عبور شما از خیابان می‌ماند و نظاره‌گر ورود شما به دفتر کارتان بود. سپس بوسه کوچکی برایتان می‌فرستاد و پس از یک سلام کوچک نظامی اینجا را ترک می‌کرد. شما واقعا زن خوشبختی هستید.

 

اشک شوق بر گونه‌های سوزان جاری شد. اگر چه او نمی‌توانست مارک را ببیند اما همواره حضور او را در نزدیکی خود احساس کرده بود.

 

سوزان خوشبخت بود. خیلی خوشبخت!چون مارک هدیه‌ای بسیار قوی‌تر و ارزشمندتر از بینایی به او اهدا کرده بود. هدیه‌ای که برای باور کردنش نیاز به بینایی نبود هدیه عشق که قادر است روشنایی را بر هر تاریکی مستولی سازد.

 

منبع : Gevo Group


 
comment نظرات ()

 
بادکنک
نویسنده : نادر - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌ بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده، اون بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره، بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه، مهم‌تر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده

 
comment نظرات ()

 
عید نوروز بر همگان مبارک
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
 


 
comment نظرات ()

 
طنزی از ایتالو کالوینو
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 
شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!

شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان...

دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ...

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

.....................................................
ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ - ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

 
comment نظرات ()

 
حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸
 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می‌کند.
در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می‌سازد.
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند.
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌های بد است.
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.


 
comment نظرات ()

 
لیوان را زمین بگذار
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
 

استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت.آن را بالا گرفت که همه ببینند . بعد از شاگردان پرسید : به نظرشما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتاً گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند ... یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقاً مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید . اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد . اگر بیشترازآن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهد بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید ، هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله وچالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!
دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری . زندگی همین است!


 
comment نظرات ()

 
زندگی یعنی انعکاس !
نویسنده : نادر - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸
 

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید : آ آ آ ی ی ی !!!!
صدایی از دوردست آمد: آ آ آ ی ی ی !!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد : کی هستی ؟؟
پاسخ شنید : کی هستی؟؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد : ترسو !!
باز پاسخ شنید : ترسو !!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟؟
پدر لبخندی زد و گفت : پسرم ، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی !!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی !!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد .
پدرش توضیح داد: مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی بگویی یا انجام
دهی ، زندگی عینا به تو جواب می دهد ...
اگر عشق را بخواهی ، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی ، آن را حتما به دست خواهی آورد.
هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد داد .

شمائید که با حرکت خود ، دنیایتان را خلق می کنید .وینستون چرچیل


 
comment نظرات ()

 
از دست دادن یا به دست آوردن؟!
نویسنده : نادر - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧
 

از دست دادن یا به دست آوردن؟!
جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود ، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 10 دلار بود ، چقدر دلش اون گردنبند رو میخواست ؛ پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که او گردن بند رو براش بخره . مادرش گفت: خب! این گردنبند قشنگیه ، اما قیمتش زیاده ، اما بهت می گم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : "وقتی رسیدیم خونه ، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه "! جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد. بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه . وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت .همه جا اونو به گردنش می انداخت؛ کودکستان ، رختخواب ، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت ، تنها جایی که اون رو از گردنش باز میکرد تو حمام بود ،چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه ! جینی، پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت ، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند . یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد ، پدر جینی گفت :  جینی ! تو منو دوست داری؟  اوه ، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم .  پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !  نه پدر ، اون رو نه ! اما می تونم رزی ، عروسک مرد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم ، اون عروسک قشنگیه ، می تونی توی مهمونی های چای دعوتش کنی ، قبوله ؟
 نه عزیزم ، اشکالی نداره .
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت :
"شب بخیر کوچولوی من ".
هفته بعد پدرش مجددا بعد از خوندن داستان ، از جینی پرسید :
 جینی! تو منو دوست داری؟
اوه ، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم .
 پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !
 نه پدر ، گردن بندم رو نه ، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم ، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش
گردش کنی ، قبوله؟
 نه عزیزم ، باشه ، اشکالی نداره !
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت :" خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من ، خوابهای خوب ببینی ".
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه ، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه .
جینی گفت :"پدر ، بیا اینجا" ، دستش رو به سمت پدرش برد ، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو به دست پدرش داد .
پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش ، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد.
داخل جعبه ، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود . پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود .
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده !
خب ! این مسأله دقیقاً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزشی که تو زندگی بهشون چسبیدیم ، دست برداریم ، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده .
به نظرت خدا مهربون نیست ؟ !
این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم .
باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ ، به جای اونها ، هزاران چیز بهتر رو به من داد .
همیشه بر این عقیده باشید که : دنیا و کائنات واقعاً بی نظیر هستند و بهترین ها را برایم می فرستند و مرا همیشه پشتیبانی می کنند .مارسی شیموف


 
comment نظرات ()

 
زور نزن ، فکر کن!
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱
 


مردی قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .
روز اول ،20 درخت برید ، رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی 15درخت برید .
روز سوم بیشتر کار کرد، اما فقط 10 درخت برید. به نظرش آمد که ضعیف شده است .
پیش رئیسش رفت ، غذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ، درخت کمتری می برم!
رئیس پرسید :آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟
او گفت : برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم !
نتیجه :برای این که در دنیای رقابتی امروز، همیشه حرفی برای گفتن داشته باشی، بایدبرای به روزکردن خودت،وقت بذاری !
وگرنه.....


 
comment نظرات ()

 
معنای خوشبختی
نویسنده : نادر - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسری شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، او از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که آن پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه آن پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهری که آن پسر اقامت داشت کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد! در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت... پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.


 
comment نظرات ()

 
معرفی
نویسنده : نادر - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۳
 



روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفتن که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار راندادید

 
comment نظرات ()

 
چقدر با این گفته ها موافقید؟
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

انسان های بزرگ درباره عقاید سخن می گویند

انسان های متوسط درباره وقایع سخن می گویند

انسان های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند



انسان های بزرگ درد دیگران را دارند

انسان های متوسط درد خودشان را دارند

انسان های کوچک بی دردند


انسان های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

انسان های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

انسان های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند


انسان های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

انسان های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

انسان های کوچک به دنبال کسب سواد هستند


انسان های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند

انسان های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

انسان های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند


انسان های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

انسان های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

انسان های کوچک مسئله ندارند


انسان های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند

انسان های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

انسان های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند


 
comment نظرات ()

 
ای مادرم قدر خدا دوستت دارم
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 


هر جا میرم دور و برم یا روبرو . پشت سرم
صدای پاشو میشنوم
صدای پاشو میشنوم
صدای پای مادرم
صدای پای مادرم
هنوز مواظب منه . فکر نوازش منه
دعای خیر مادرم . همیشه حافظ منه
دعای خیر مادرم . همیشه حافظ منه
ای مادرم . ای مادرم . قدر خدا دوستت دارم
هر جا میرم تو با منی . گریه نکن پشت سرم
ای مادرم . ای مادرم . قدر خدا دوستت دارم
هر جا میرم تو با منی . گریه نکن پشت سرم
اون وقتا که بابا نبود . کسی به فکر ما نبود
تو آسمون خونمون . چیزی به جز ابرا نبود
فقط یه آغوش تو بود . برای گریه های من
خستگی رو دوش تو بود . هر شب و روز برای من
ای مادرم . ای مادرم . قدر خدا دوستت دارم
هر جا میرم تو با منی . گریه نکن پشت سرم
ای مادرم . ای مادرم . قدر خدا دوستت دارم
هر جا میرم تو با منی . گریه نکن پشت سرم
مادر خوب و نازنین . تنگ دلم . بیا ببین
دلواپس حال توام . ای بهترین روی زمین
در حسرت دیدارتم . حتی برای یک نفس
ای مادرم با یاد تو . من زنده ام در این قفس
من زنده ام در این قفس…
ای مادرم . ای مادرم . قدر خدا دوستت دارم
هر جا میرم تو با منی . گریه نکن پشت سرم
ای مادرم . ای مادرم . قدر خدا دوستت دارم
هر جا میرم تو با منی . گریه نکن پشت سرم

********

مادر، صفا و صمیمیت و صداقت، گلابِ گلبرگ های وجود توست. عشق و ایمان در پیشانی بلند تو، موج می زند. چشمانت چلچراغ محبت است. چشمه های مهربانی از چشم های تو سرچشمه گرفته است. لب هایت پیام آور شادترین، لبخندها و نگاه مهر آشنایت، زلالِ دل نوازترین عاطفه هاست. قلب تو، رود همیشه جاری عشق است. از سایه مهربان دست هایت گل مهر می روید. نسیم، چهره بر گام های تو می ساید.

مادر، روزت مبارک باد



 
comment نظرات ()

 
گاندی
نویسنده : نادر - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥
 

 


درد من تنهایی نیست؛ بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت؛بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند. گاندی

 


 
comment نظرات ()

 
پدران، فرزندان، نوه ها
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠
 

نوه ها

در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر کس تنها می تواند یک میوه در روز بخورد

این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند . این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند .. خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد . کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .

اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند

برگرفته از کتاب (پدران ، فرزندان ، نوه ها ) پائولو کوئیلو


 
comment نظرات ()

 
به نظر شما مطالب ایمیلها چقدر کاربردی و مفید است؟
نویسنده : نادر - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

یه سال دیگه هم گذشت و نوروز تموم شده. تعداد ایمیل هایی که میگیریم کمتر شده این روزا ولی کماکان ایمیل های آموزشی که دوستان میفرستن سرازیره...به لطف این ایمیل ها زندگی من دیگه مثل سابق نیست. حقیقتش تغییراتی در اثر این ایمیل ها در من ایجاد شده که حس عجیبی راجع بهش دارم.

مثلا" هنوز هم برام پیغام میاد که جلوی زیر آب رفتن پاسارگاد رو هرجوری که میتونم بگیرم!...گاهی با خواهش و درخواست امضا طومار و گاهی هم با فحش و فضیحت بهم میگن که خیلی خری که مقبره یکی از اجداد بزرگوارت به خاطر افتتاح سد توسط دولت مهرورز داره فاکد آپ میشه و تو نشستی تو خونه ات. به بی غیرتی متهم هستم.

دیگه یه لقمه راحت تو رستوران از گلوم پایین نمیره، چون دوستان عکس هرچی جونور و کثافاتی که توی بشقابهای نیمه خورده و سوپ ها و رستوران ها پیدا شده رو، برام فرستادن و تمام ماشین های حمل گوشت رو به طریق ایکس ری در حال حمل گربه های بی صاحاب پوست کنده و یخ زده میبینم.

هرچی مایعات دستشویی میخرم به سرعت برق و باد تموم میشه چون نسبت کثافت های روی کیبرد و دستگیره در تاکسی و اسکناس و بند کفش و پاکت سیگار و قوطی کنسرو رو به سنگ توالت برام محاسبه شده و تا دقت 3 رقم اعشار فرستاده شده و همگی چندین برابر لیسیدن کف توالت ، ضرر داشته!

آدرس تمام مجامع جهانی رو حفظ شدم و با همشون مکاتبه دارم چون بارها ازشون درخواست کردم که مراسم ختنه سورون رو یه آیین جهانی اعلام کنند و رقص چاقو در یونسکو بعنوان میراث فرهنگی بشریت ثبت بشه.


دیگه یه قرون پول تو بانک ندارم چون مجتبی کوچولو توی استان ایلام تقریبا" 300 بار کلیه هاش از کار افتادن و باید عمل میشده و پدرش 35 بار از روی نردبون افتاده و 4 تا دنده شیکسته داره و بیکاره و خواهرش هم در اثر آتش سوزی چراغ نفتی 46 بار پیوند پوست لازم داشته.

البته هنوز امیدوارم که توی برنامه ای که یکی از ایمیل ها میگفت واقعیت بدون ردخوره، با فرستادن ایمیل به 2500 نفر از دوستام مبلغی معادل 273 657 دلار درآمد مفت و مسلم نصیبم بشه و این غیر از اون درخواستهای اقامت در کشورهای انگلیس و امریکا و استرالیا است که از دفتر حفاظت منافعشون در آفریقای جنوبی و گامبیا برام رسیده.

دیگه تمام حرفای پائولو کویلو و مارکز و دکترشریعتی و چارلی چاپلین و دکتر حسابی و گابریل باتیستوتا رو راجع به زیبایی زندگی و خوب بودن حوله گرم و زیبایی چشمای دختر بچه ها حفظم . همیشه در حالی که از دود و کثافت تهران دارم خفه میشم و یه خرس باتوم بدست با شلوار شیش جیب دنبالم میدوه ، به اون پیرمرد کور بیچاره ای که زیبایی بهار رو نمیدید فکر میکنم و احساس میکنم من خیلی از اون خوشبخت ترم!

دیگه نمیتونم با خیال راحت از سوپر مارکت خرید کنم چون نصف مارک های مواد غذایی، بیشتر سودشون عاید شرکت هایی میشه که روی نقشه های نصب شده در دفاترشون به جای خلیج فارس نوشته خلیج عربی.

به لطف دوستان من دیگه نمیتون نوشیدنی های گازدار بخورم چون نصف بیشترشون جرم های توالت رو به سه شماره تو خودشون حل میکنن. پفک که به هیچ عنوان، چون موقع آتیش گرفتن ازش دود سفید عجیبی متصاعد میشه و همچنین هیچ آبی که تو بطری یخچال باشه را نمیتونم بنوشم چون هفت جور سرطان مختلف میاره، در عین حال از مایکرویو هم برای گرم کردن غذا نمیتونم استفاده کنم چون گلدونی که با آب یکبار گرم شده در مایکروویو آب داده شده بود، 3 روزه ورچلوسید! و از همه بدتر امواج موبایله که اگه بیست تاش با هم رو موقع زنگ زدن، جمع کنی یه تخم شتر مرغ رو 30 ثانیه ای میپزه دیگه من که جای خود داره!

با آگاهی که در اثر این ایمیل ها پیدا کردم،دیگه تمام مدتی که سوار اتومبیلم هستم مراقب اطرافم ،که مبادا یه روانی با یه تفنگ آب پاش که توش اسید سولفوریک ریخته بیاد سراغم!

دیگه نمیتونم به شماره هایی که نمیشناسم و روی صفحه موبایلم ظاهر میشه جواب بدم چون ممکنه در اثر مکالمه با اونا بعدا" برام قبضی بیاد که میگه من 2 ماه تموم با جاماییکا و اوگاندا حرف زدم.

دیگه نمیتونم به راحتی با عابر بانک کار کنم چون اگه شماره کارت رو اشتباه
وارد کنم ، کلانتری منطقه اتوماتیک خبر میشه و کارت از طریق سیستم ردیاب الکترونیکی قفل میشه.

در اثر اطلاعات ارزشمند ایمیل ها ،بنزین زدن برام کابوس شده چون فهمیدم اگه هر دفعه یه پروسه خاص رو برای گذاشتن و برداشتن کارت سوخت طی نکنم از سهمیه ام چندین لیتر کم میشه.

مسواکم رو توی پذیرایی نگه میدارم چون استفاده از سیفون باعث میشه ذرات ریز مدفوع تا 6 متر در اطراف پراکنده شن.

هیچ رو انداز ارزون قیمتی نمیخرم چون ممکنه مواد اولیه اش کاندوم های مصرف شده یک دهکده در شمال شرقی چین باشه!

به خاطر نصیحت عالمانه ایمیل ها که بر مبنای تحقیقات یک دانشمند آلمانی که در پرو تحقیق میکرده ارسال شده بود، 5 هفته تمام سعی کردم از عصاره آبلیمو و سیر و گشنیز که سه روز در آفتاب و سه روز در سایه مونده بود به جای نهار و شام استفاده کنم تا پوستم شفاف شه و تمام سوراخای بدنم باز شه، اما این فقط باعث شد تا عمر دارم دیگه چیزی که بو و مزه این سه تا رو بده، نخورم!

دیگه به هیچ عنوان در هیچ دریایی شنا نمیکنم چون حجم مدفوع و ادرار نهنگ ها و کوسه ها در هر نوبت کارکرد مزاج ،برام ارسال شده!

راستش اگه خوندن این نوشته رو به 235 تا از دوستاتون توصیه نکنید تا فردا ساعت 5 بعد از ظهر یه کوهان پشمالو در میارین که فقط با عمل جراحی قابل برداشتن خواهد بود....دیگه خود دانید!


 
comment نظرات ()

 
عید نوروز برهمگان مبارک
نویسنده : نادر - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
 

.

باز هفت سین سرور

ماهی و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب

نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید

آرزوهای سپید

باز لیلای بهار

باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود

باز اسفند و گلاب

باز آن سودای ناب

کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا

یا مقلب القلوب

یا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست

باز نوروز سعید

باز هم سال جدید

باز هم لاله عشق

خنده و بیم و امید

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم
بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد



 
comment نظرات ()

 
نگاه معلم (مدرسه عشق)
نویسنده : نادر - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩
 

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه
 ای می 
سازیم
                                       که در آن همواره اول صبح
                                           

به زبانی ساده
مهر تدریس کنند،
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست.
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می
 
خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم
کوچک و بعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه
 ای می 
سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس
 
هایی بدهند
که به جای مغز، دلها را تسخیر کند.
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
«غیرممکن» را از خاطره
 
ها محو کنند
تا، کسی بعد از این
باز همواره نگوید: «هرگز»
و به آسانی همرنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن
از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده
 
ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه
 ای می 
سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.

زنده یاد مهندس مجتبی کاشانی

 در صورت تمایل به خواندن بیوگرافی شاعر به ادامه مطلب بروید


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
تله موش
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
 


 

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد

اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است »!

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.

صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

 

مخلص کلام : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به شما ندارد ، کمی بیشتر فکر کنید.. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!


 
comment نظرات ()

 
امروز فقط امروز
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢
 

امروز کسی باش که واقعا آرزو داری

مهربان و باگذشت

ساده و شفاف

پاک و خالص

با انعطاف و مدد رسان

رنج و نگرانی را کنار بگذار

به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری

امور را از این پس همان طور به پیش بروند

درک کن که با خودخواهی و خود پسندی درد

جسمانی و رنج روانی را برای خود تدارک می بینی

"زندگی کن با مرام های واقعی چون محبت وعفو

وجودی عاشق

از خواسته نفس رها شو

و در وجود خویش به جای رنج دادن و ناسپاسی

به دنبال شوق و امید باش"

فقط یک روز بی ضرر باش

و برای همگان مفید باش

حقیقت را دریاب

نیت کلام و کردار و گفتارت را آرامش بده

اگر باورت نکردند

نهراس

بر ناتوانی خود برای رسیدن به خواستهای مهر آمیزت

غلبه کن

چنان با محبت رفتار کن که دلیلی برای شرمسار

بودن از خودت نداشته باشی

پیش داوری هایت را کنار بگذار

که رنج پیش از آن حتمی است

همین امروز از بخشش آکنده شو

کس نمی داند فردا چه در راه است

زندگی کوتاه است

درگذشته ها نمان

نگران آینده نباش

فقط یک روز لحظه های امروزت را باامید و اشتیاق به

سمت مسیر ی تازه و سپید ببر

در تاریکی به دنبال چه می‌گردی ؟

چرا نور را نمی جویی ؟

لا اقل یک روز کسی باش که واقعا آرزو داری

 

 


 
comment نظرات ()

 
عقاب
نویسنده : نادر - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢
 

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.

دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"اول از حصار اندیشه پوسیده ای که سالها در آن زندانی بوده اید رها شوید. خود را بیابید،آنگاه آماده پرواز به سوی اهداف بزرگ شوید."

منبع :Goddess_of_success


 
comment نظرات ()

 
مضرات زنان زیبا برای سلامت مردان
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
 

 

خبرگزاری فارس: دانشمندان اعلام کردند ملاقات با یک زن زیبا می‌تواند برای سلامت شما مضر باشد.
به گزارش “سرویس فضای مجازی ” خبرگزاری فارس و به نقل از منابع اینترنتی، تلگراف نوشت؛ نتایج یک تحقیق در دانشگاه والنسیا نشان می‌دهد که ملاقات با یک زن زیبا باعث افزایش هورمون استرس موسوم به کورتیزول در بدن انسان می‌شود.


 

این هورمون تحت تاثیر استرس‌های فیزیکی و روانی در بدن انسان تولید می‌شود که می تواند در نهایت منجر به بیماری‌های قلبی شود. لطفا از خواندن ادامه مطلب در خبرگزاری فارس غافل نشوید که خالی از لطف نیست.
در هر صورت در مملکتی که ما از صبح تا شب سرب تنفس می کنید و از شب تا صبح مورد عنایت پارازیت های سرطان زا هستیم، دانستن این موضوع که مجاورت با خانم های زیبا رو ممکن است باعث افزایش خطر سکته قلبی در ما بشود بسیار مهم است.
فرض کنید بعد از 50 سال زنده ماندن در ایران  یعنی نمردن از بیماری های تنفسی و قلبی، انواع سرطان، مسمومیت از انواع سموم موجود در برنج و دیگر مواد خوراکی خطرناک، جا خالی دادن ازبلا هایی که بعضا در خیابان ها وجود دارد و جان سالم به در بردن از تصادفات جاده ای و فرود های نا خوشایند هواپیما های توپولف، چقدر سوز دارد اگر یک مرتبه با دیدن یک دختر خانم خوشگل سکته قلبی کنید و بمیرید!؟
 


 
comment نظرات ()

 
دوستان پاک
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢
 
از صحیح بودن این واقعه اطمینانی ندارم اما بسیاری از داستان های خیالی نوشته میشوند تا انسانیت را بیاد انسان فراموش کار بیاورندانسانیت را بیاموزیم از آنانی که خود را کاملتر و سالمتر از آنها میدانیم

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.
آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند.
 بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند،
 سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند
 و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند


 
comment نظرات ()

 
فقر
نویسنده : نادر - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
 

فقر

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..

                  فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است ..


 
comment نظرات ()

 
چقدر باهوشی؟
نویسنده : نادر - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
 

  چهار تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری،  حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی

 

آماده ای؟

 برو به ادامه مطلب

 

 

 

 

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
تصویراعدام جنایتکاری که دخترها راعمدی می ترساند !
نویسنده : نادر - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
 

لطفن برای دیدن عکس به ادامه مطلب بروید


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
رویا و حقیقت به نقل از: Gevo group
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
 

دوستی به نام "مونتی رابرتز" دارم، که صاحب یک مرتع پرورش اسب در سان سیدرو است. بار آخری که آنجا بودم پس از معرفی کردن من به مهمانان گفت: "بگذارید بهتان بگویم چرا به جک اجازه می‌دهم از خانه‌ام استفاده کند.

داستانش به مرد جوانی بر می‌گردد. او پسریک مربی اسب بود که از اصطبلی به اصطبل دیگر و از مزرعه‌ای به مزرعه دیگر می‌رفت و اسب پرورش می‌داد. به همین خاطر تحصیلات دبیرستانی پسر مدام با وقفه مواجه میشد. یک روز در مدرسه از پسر خواستند در مورد این که دوست دارد در آینده چه کاره شود بنویسد.

آن شب او اهداف زندگی‌اش و این که می‌خواهد صاحب یک مرتع پرورش اسب شود را در هفت صفحه شرح داد. او رویاهایش را با جزییات بسیار دقیقی توضیح داد و حتی نقشه‌ای از یک مرتع ۵٠ هکتاری کشید و جای تمام ساختمان‌ها، اصطبل‌ها و زمین‌های تمرین را روی آن مشخص کرد. سپس نقشه دقیقی از یک خانه ١٠٠٠ متری کشید که در همان مرتع واقع میشد. او با جان و دل روی این پروژه کار کرد و روز بعد آن را به معلمش تحویل داد. دو روز بعد وقتی برگه‌هایش را تحویل گرفت روی صفحه اول نوشته شده بود: "بسیار بد. بعد از کلاس بیا با هم صحبت کنیم."

پسر رویایی داستان ما پس از کلاس سراغ معلم رفت و از او پرسید: "برای چه روی برگه‌ام نوشته بودید بسیار بد؟" معلم گفت: "چون رویایی دست نیافتنی از پسرکی جوان بود. تو پولی نداری. از خانواده‌ای سرگردان و بی‌خانمان هستی و هیچ پشت و پناهی هم نداری. تملک مرتع پرورش اسب پول زیادی می‌خواهد. باید پول زیادی بابت خرید زمین پرداخت کنی و برای خرید اسب‌های اصیل که بتوانی از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهی هم به پول نیاز داری ضمن این که برای بنای اصطبل و ساختمان‌ها هم مبالغ هنگفتی باید پول هزینه کنی همان طور که میبینی هرگز نخواهی توانست چنین کاری بکنی." و بعد اضافه کرد: "فرصت دیگری به تو می‌دهم اگر در مورد هدف دستیافتنی‌تری بنویسی نمره‌ات را تغییر می‌دهم."

پسر به خانه برگشت و در مورد صحبت‌های معلمش فکر کرد. در نهایت سراغ پدرش رفت و از او پرسید بهتر است چه کار کند؟ پدرش گفت: "ببین، پسرم تو باید خودت در این مورد تصمیم بگیری هر چند که فکر می‌کنم این تصمیم‌گیری برای آینده‌ات بسیار مهم باشد."

سرانجام پس از یک هفته فکر کردن پسر همان اوراق را به معلم باز گرداند و هیچ تغییری در آنها ایجاد نکرد فقط روی یک برگه نوشت: "شما می‌توانید نمره بدی برایم منظور کنید ولی من ترجیح می‌دهم رویایم را حفظ کنم." و آن را به همراه ورقه‌ها به معلمش تحویل داد.

سپس مونتی، رو به حضار کرد و گفت: "این داستان را برایتان تعریف کردم چون شما هم اکنون در خانه ١٠٠٠ متری من وسط یک مرتع ۵٠ هکتاری قرار دارید. من هنوز اوراق مدرسه‌ام را حفظ کرده‌ام می‌توانید قاب شده آنها را روی شومینه ببینید." سپس ادامه داد: "بهترین قسمت داستان تابستان سال پیش اتفاق افتاد که همان معلم ٣٠ دانش آموز را برای یک اردوی یک هفته‌ای به مرتعم آورد. وقتی داشتند می‌رفتند رو به من کرد و گفت: "راستش مونتی، الان می‌فهمم زمانی که معلمتان بودم بعضی وقت‌ها رویاهای شاگردانم را می‌دزدیدم. طی آن سال‌ها رویاهای بسیاری از بچه‌ها دزدیدم ولی خوشبختانه تو آن قدر سرسخت بودی که تسلیم نشوی."

اجازه ندهید کسی رویاهایتان را بدزدد، دنبال رویاهایتان باشید مهم نیست چه پیش می‌آید .....


 
comment نظرات ()

 
استیو جابز
نویسنده : نادر - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
 

چند وقت پیش یک سخنرانی واقعا جالب از استیو جابز مدیرعامل و موسس اپل ، پیکسار و ... دیدم که سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد انجام داده. دیدنش را از دست ندید! :


لینک فیلم

اگر هم سرعت اینترنت کافی ندارید متن سخنرانی را از اینجا بخوانید:

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل تو دانشگاه می‌آمدم و می‌رفتم و خب حالا می‌خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم. زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن‌ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج می‌کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای که می‌خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می‌خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می‌شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می‌کنم می‌بینم که یکی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است. لحظه‌ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس‌هایی را بروم که به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می‌خوابیدم. قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می‌دادم که با آن‌ها غذا بخرم.

بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی می‌کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی‌ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه‌ی گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را تو کشور می‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس‌های خطاطی را برداشتم. سبک آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می‌بردم. امیدی نداشتم که کلاس‌های خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس‌ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می‌کردیم تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت‌های کامپیوتری هنری و قشنگ بود.

اگر من آن کلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه می‌کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می‌کند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها می‌شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می‌تواند از شرکتی که خودش تأسیس می‌کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می‌کردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.

احساس می‌کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می‌کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می‌دادم که واقعاً دوستش داشتم.

داستان سوم من در مورد مرگ است.
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد

به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد

چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید. موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می‌کردند

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می‌کنم


 
comment نظرات ()

 
ملانصرالدین همیشه اشتباه می کرد
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩
 


ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام. 
 

 

 شرح حکایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی، قیمت کم‌تر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد. او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل می‌کند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌کند که به او پول بدهند
.

«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند..»

 

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »  

شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)


ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های  مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!. »


 
comment نظرات ()

 
این مرد دیوانه است
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩
 

 

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی به عزم سیر از بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.

شیخ احوال بهلول را پرسید؛ گفتند او مردی دیوانه است!

گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد.

بهلول جواب سلام او را داده پرسید: چه کسی؟ گفت: منم شیخ جنید بغدادی. گفت: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟

گفت: آری . گفت: طعام چگونه می‌خوری؟

گفت: اول "بسم الله" می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک بر می‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم "بسم الله" می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم .....

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و گفت: تو می‌خواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی!

پس به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست را از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید: چه کسی هستی؟ جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود نمی‌داند.

بهلول گفت: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ گفت: آری پرسید: چگونه سخن می‌گویی؟

گفت: سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شون و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی!

پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت، مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟

جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز بدنبال او رفت تا به او رسید.

بهلول گفت: از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟

گفت: آری. گفت: چگونه می‌خوابی؟

گفت: چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب می‌شوم، و پس از آن آداب خوابیدن را بیان کرد.

بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی!

خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربة الی الله مرا بیاموز

بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی ترا بیاموزم ...

بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب بجا آوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود ...

گفت جزاک الله خیرا

بهلول ادامه داد: و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود، هر عبارت که بگویی و بال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است، اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد ...


 
comment نظرات ()

 
دوست داشتن در مقابل استفاده کردن
نویسنده : نادر - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩
 

USED vs. LOVED


While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.

In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.

At the hospital, the child lost all his fingers due to multiple fractures.

When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'

The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.

Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD'.

The next day that man committed suicide. . .

Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely life & remember this:

Things are to be used and people are to be loved.

The problem in today's world is that people are used while things are loved.

Let's try always to keep this thought in mind:

Things are to be used,People are to be loved


دوست داشتن در مقابل استفاده کردن

  زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتومبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش  تکه سنگی را بداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.

مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم، متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده

در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد

وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد" !

آن مرد آنقدرآزرده بود که هیچی نتوانست بگوید به سمت اتومبیل برگشت وچندین باربا لگد به آن زد

حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود  نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

روز بعد آن مرد خودکشی کرد

خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندکی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدکه:

اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند

در حالیکه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.

همواره در ذهن داشته باشید که:

اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند


 
comment نظرات ()

 
با کمال تاسف
نویسنده : نادر - ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢
 


 
comment نظرات ()

 
چرا هیچ کس دوست ندارد بند دوم مرغ سحر را بخواند؟
نویسنده : نادر - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢
 


مرغ سحرنیازی به معرفی ندارد. سروده ای از محمدتقی بهار در دوران مشروطه که پس از آغاز حکومت رضا شاه به صورت ترانه اجرا شد. آهنگ این اثر، از مرتضی نی داوود، فوق العاده زیباست. آهنگ باو جود گیرایی زیر و بالای چندانی ندارد بنابراین حتی کسانی که با خوانندگی آشنایی ندارند می توانند آن را به راحتی بخوانند. اکثر خوانندگان نامی نیز اجرایی از مرغ سحر را به نام خود ثبت کرده اند که می توان به ملوک ضرابی، قمرالملوک وزیری، نادر گلچین، هنگامه اخوان، محمدرضا شجریان و نیز اجراهای متفاوتی از فرهاد، همای و محسن نامجو اشاره کرد
:آنچه تا کنون به عنوان مرغ سحر شنیده ایم عبارت است از بند اول این شعر
مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را. پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه‌ ای تازه گل از این، بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن

اماشاید خیلی ها ندانند که این فقط نیمی از مرغ سحر استو این شعر بند دومی دارد که تقریبا هیچ خواننده ای تمایلی به خواندن آن ندارد
:بند دوم می گوید
عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن
جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می‌ناب، جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد

اما چرا کسی این بند را دوست ندارد؟
بند اول شعری انقلابی استکه به دستگاه ظلم می تازد، از زندانی و در قفس بودن آزادی خواهان گله می کند، آرزوی پایان شب تار ملت را دارد و مردم را به قیام و انقلاب جهت پایان دادن به ظلم و شکستن قفس فرا می خواند

اما بند دوم شعری اجتماعی است.شاعر در این بند از رواج دروغ، منسوخ شدن حقیقت طلبی، از بین رفتن عشق واقعی میان عاشق و معشوق و گم شدن مهر و محبت و شرافت گله می کند و از کسانی می نالد که وطن و دین را بهانه ای برای دزدی کرده اند. اینان چه کسانی هستند؟ تنها حاکمان یا تمامی مردم؟ فضای حاکم بر این بخش از شعر به مورد دوم اشاره دارد. همچنین زمانی که شعر از جور مالک و ارباب شکایت می کند اغنیا را به عنوان طبقه ای از جامعه به باد نقد می گیرد نه به عنوان بخشی از وابستگان دولت
در بند اول پیشنهاد شعله فکندن در قفس که همانا براندازی حکومت ظالم است مطرح می شود اما در مورد بند دوم شاعر هیچ راه حلی نمی یابد و در نهایت بلبل را فقط به بر آوردن ناله های حزین از دورن این قفس خود ساخته فرا می خواند

مردم ما همیشه دوست داشته اند که ریشه مشکلات را در حکومت بشناسند و خود را از هر گونه اشکالی مبرا بدانند از این روی خوانندگان همان بخشی از مرغ سحر را خوانده اند و می خوانند که مورد پسند عامه مردم است. جالب این جاست که برخی بی توجهی به بند دوم را به دلیل سیاسی بودن آن دانسته اند که چنین دیدگاهی موجب شگفتی است.
ما تا به حال بارها به دستور بند اول عمل کرده ایم و قفس را آتش زده ایم اما پس از فرو نشستن شعله خود را در قفسی جدید یافته ایم. ای کاش یک بار هم که شده بند دوم را بخوانیم و همت کنیم بر اساس آن


ارزش های انسانی را در جامعه ایرانی احیا نماییم



 
comment نظرات ()

 
دفتر مشق کثیف
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳
 

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه‌هاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن؟ ها؟! فردا مادرت رومیاری مدرسه می‌خوام درمورد بچه بی‌انضباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه لرزونش رو جمع کرد ... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم ... مادرم مریضه ... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد ... اون وقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه ... اون وقت ... اون وقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم ... اون وقت قول میدم مشقامو تمیز بنویسم...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت: بشین سارا ...

و اشک چشماش روی گونه هایش جاری شد ...

منبع: گیون گروپ


 
comment نظرات ()

 
صدایی زیبا از یک روشندل ناشناس
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩
 

مازیار افضلی

برای دیدن این موزیک ویدئو لطفن روی مازیار افضلی  کلیک نمایید


 
comment نظرات ()

 
اهل دانشگاهم_ سهراب
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
 

اهل دانشگاهم

رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی‌ست

پدری دارم

حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب

اهل دانشگاهم

قبله ام استاد است

جانمازم نمره!

خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند

مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

باید از مردم دانا ترسید!

باید از قیمت دانش نالید!

وبه آن‌ها فهماند

که من اینجا فهم را فهمیدم

من به گور پدر علم و هنر خندیدم!


 
comment نظرات ()

 
الو ....میشه گوشی رو بدید امام رضا؟
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
 

پیشاپیش ولادت هشتمین اخترتابناک امامت و ولایت حضرت امام رضا(ع) را به همه هموطنانم تبریک میگویم

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

تورو به فاطمه زهرا قسم میدم هرکی هر حاجتی داره واسطه استجابت دعاش شو

آمین یارب العالمین

گزیده‌ای از درد دلها و عرض ارادتهای تلفنی عاشقان دل سوخته به امام رضا‌(ع)، با(05112003334) خط تلفن مستقیم حرم مطهر رضوی 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
طنز سیاه
نویسنده : نادر - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
 

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه ؟ بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: مُیخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُی‌خُوره .....

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِیگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُی‌خُوریم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

منبع: Gevo Gorup


 
comment نظرات ()

 
"دستهای کوچک دعا" (در حاشیه روز کودک و دختر)
نویسنده : نادر - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧
 

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال که بصورت بین المللی در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است این جشنواره در اوایل تیر امسال (89 ) به کار خود پایان داد به مناسب روز کودک بد ندیدم تعدادی از این دعاها را که شاید خیلی از شما خوانده باشید بگذارم

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید


آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله )

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

 آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

 بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

 ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

 خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

 خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

 خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

 ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

 خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)

 دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

 خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

 خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

 خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

 ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

 ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

 خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

 خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله) 

 ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

 خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

 آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

 خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

 خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

 خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

 خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

 من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

 خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

 اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

 خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

 خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

 در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است.

ودر انتها

دعاهای فرشته کوچکی که درد بیماری سخت را تاب نیاورد و به آسمان رفت، برگزیده پنجمین جشنواره سراسری دست‌های کوچک دعا در تبریز شد.

به گزارش روابط عمومی کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان، یاسین خسروی کودک آسمانی بجنوردی و عضو مکاتبه‌ای مرکز آفرینش‌های ادبی کانون در استان خراسان شمالی اردیبهشت امسال در حالی دارِ فانی را پس از تحمل بیماری سرطان وداع گفت که دعاهای خالصانه و صمیمی او در پنجمین جشنواره سراسری و سومین جشنواره بین اللملی دست‌های کوچک دعا شرکت داده شده بود.
یاسین 6 ساله که دعاهای کودکانه‌اش عنوان دوم بخش سراسری این جشنواره را به دست آورده است، پای سفره هفت سین نوروز امسال از خدای خود خواسته بود که «کاش تو بهار و تابستونم هوا سرد بشه و هیچ خونه‌ای بخاری نداشته باشه تا مجبور نشم کلاهمو از سرم در بیارم.»
ذهن پرسش‌گر او به دنبال یافتن پاسخی برای این سوال بود که چرا بیماران سرطانی با شیرین درمانی (شیمی درمانی) معالجه می‌شوند و میان نام این درمان سخت و دردآور با شیرینی چه رابطه‌ای وجود دارد؟ آن‌جا که می‌گوید: «خدایا من نمی‌دونم چرا اسم این سرم لعنتی رو (که این‌همه درد داره) گذاشتن شیرین درمانی و هر وقت از بابا و مامان و حتی دکتر می‌پرسم فقط می‌خنده اما اونروز دیدم یکی از بچه‌ها که شیرین درمانیش تموم شده بود برای همه شیرینی آورد.»
یاسین در نوشته‌ی دیگری آرزو کرده است تا وقتی که بزرگ شد دکتر شود و از پزشک معالجش یک عالمه آزمایش خون بگیرد تا دل همه‌ی بچه‌های محک خنک شود!
بر اساس این گزارش برگزار کنندگان این جشنواره از مادر و پدر یاسین دعوت کرده‌اند تا در مراسم اهدای جوایز این جشنواره که روز پنجم تیر همزمان با میلاد حضرت امام علی(ع) در تبریز برگزار می‌شود، شرکت و جایزه یاسین را دریافت کنند.
اثر یاسین از میان بیش از 62 هزار دعای کودکان و نوجوانان ایرانی و خارجی رسیده به دبیرخانه جشنواره برگزیده شده است.
رقیه‌ هاشمی مادر یاسین خسروی و کارشناس ادبی کانون استان خراسان شمالی با راه‌اندازی وبلاگی با عنوان "همه یاسین‌های کوچک من" نوشته است: «در این وبلاگ دلتنگی‌های یک مادر نمایش داده می‌شود و گاهی گریزی بر زندگی کودکان سرطانی این وبلاگ تقدیم همه یاسین‌های کوچک من که خدا آنها را لایق فرشته شدن دانست و تقدیم همه فرشته‌های کوچکی که با دردی به بزرگی سرطان دست و پنجه نرم می‌کنند.»
او که برای شرکت در یک گردهمایی کاری به چالوس رفته بود لحظه اعلام خبر برنده شدن یاسین را در این وبلاگ چنین بازگو می‌کند: «بدجور بغضم ترکید وهای‌های گریه کردم وقتی بهم خبر دادند یاسین تو مسابقه بین‌المللی دست‌های کوچک دعا برگزیده شده و دعوتش کردند برای همایش تجلیل؛ بماند که یاسین چقدر دلش می‌خواست تو این مسابقه برنده بشه آخه اولین باری بود تو یه مسابقه رسمی شرکت می‌کرد و من بهش قول داده بودم کارش انتخاب می‌شه و می‌ریم تبریز، اما هرگز فکر نمی‌کردم کار یاسینم تو 62هزار اثر دوم بشه وبه‌جای تجلیل، براش یادبود بگیرن .»

 


 
comment نظرات ()

 
داستان طلاق
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
 

این مطلبو وقتی خوندم اونقدر منو تحت تاثیر قرار داد که با وجودی که میخواستم برای هفته آینده بگذارم نشد و دلم نیومد حتمن بخونید


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
زلال که باشی آسمان در تو پیداست
نویسنده : نادر - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
 

پرسیدم.... ،

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
عشقبازی به همین آسانی است
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
 

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
راهی غیر تکراری برای ابراز عشق
نویسنده : نادر - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
 

آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین  را، راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را، راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخواست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک  ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.


راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود


 
comment نظرات ()

 
روز اول دبستان (در حاشیه ماه مهر)
نویسنده : نادر - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
:: منشور جهانی حقوق بشر کوروش کبیر ::
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
 

 

َبا توجه به این که مدتی ایست که استوانه کوروش کبیر از انگلستان به موزه ملی انتقال یافته و امکان بازدید از این اثر تاریخی با ارزش برای هموطنان مهیا شده بد ندیدم تا قسمتی از متن استوانه رو که به منشور حقوق بشر کوروش کبیر معروف شده براتون بنویسم

منشور حقوق بشر کوروش کبیر در "بخش ایران باستان" موزه بریتانیا قبل از انتقال موقت به ایران

منشور حقوق بشر کوروش کبیر

کوروش، پادشاه بزرگ هخامنشی که به بیان برخی مفسرین از جمله علامه طباطبایی به احتمال زیاد همان "ذوالقرنین" (پادشاه ستوده شده در قرآن) است، منشوری مکتوب از خود به یادگار گذاشته و هم اکنون به عنوان نخستین منشور جهانی حقوق بشر شناخته می شود. این منشور را با هم می خوانیم:

اینک که به یاری مزدا ، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام می کنم :

که تا روزی که من زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد ، دین و آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من ، دین و آئین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد، هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است ، که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ، کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد ، من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

از مزدا خواهانم ، که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند. من تا روزی که پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید.

من تا روزی که زنده هستم ، نخواهم گذاشت که شخصی ، دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد ، وی را بکار وادارد. من امروز اعلام می کنم ، که هر کس آزاد است ، که هر دینی را که میل دارد ، بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند ، مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غضب ننماید و هر شغلی را که میل دارد ، پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.

من اعلام می کنم ، که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده ، مجازات کرد ، مجازات برادر گناهکار و برعکس به کلی ممنوع است
و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر میشود ، فقط مقصر باید مجازات گردد ، نه دیگران.

من تا روزی که به یاری مزدا ، سلطنت می کنم ، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را بعنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من ، مکلف هستند ، که در حوزه حکومت و ماموریت خود ، مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد و از مزدا خواهانم ، که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند.


 
comment نظرات ()

 
کتابت را جا بگذار
نویسنده : نادر - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
 


جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رفتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: "شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند."

رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش. در فرانسه کتاب‌های در حال گردش از ١٠ هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "حرکت کتاب‌خوانی" یا "حرکت به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد.

حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کم‌کم از ترکیه نیز سر درآورده است. در ترک‌بوکو (یکی از شهرهای ساحلی ترکیه) کنار دریا قدم می‌زدم که کتابی روی شن‌ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب‌ فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همین که چشمم به صفحه اولش افتاد؛ از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم. در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود:

"من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان آمد بخوانید و گرنه در همان نقطه‌ای که پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید شماره‌ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید."

در همان صفحه دست‌خط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: "خواننده شماره سه در ترک‌بوکو". پس تا به حال سه نفر که همدیگر را نمی‌شناسند این کتاب را خوانده‌اند. طبق اصلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در شهر بُدروم مطالعه آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.

برای این سنت جدید کتاب‌خوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان بتوانند با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند. توصیه می‌کنم سری به سایت bookcrossing.com بزنید. طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از ٢ میلیون و ۵٠٠ هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند. هدف گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه بزرگ است. از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید ...

  (به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب)




 
comment نظرات ()

 
عکس دردناکی از لحظه خود سوزی
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۳
 

گریهگریهگریه


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
خراش عشق مادر
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۳
 

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.

وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. 

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:

این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند

 




 
comment نظرات ()

 
تغییر چشم انداز برای رسیدن به اهداف
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦
 

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

وی پس از مشاوره فراوان

 با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ آبی نگاه نکند.

وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ آبی تمام  خانه را با آبی رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ آبی و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید.

راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ آبی به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان،  تنها کافی بود عینکی با شیشه آبی خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. 

 
آسان بیندیش راحت زندگی کن

منبع : سایت ایران ایران


 
comment نظرات ()

 
شیوانای حکیم
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱
 

دوستان حتمن شما هم مطالبی از این حکیم فرزانه خوانده یا شنیده اید به هرحال قصد دارم گه گاهی از داستان های این مرد معرفت هم در وبلاگ بگذارم لطفن شما هم نظر بدید

عشق یعنی انجام ندادن !

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی  از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:" عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!"

شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت:" این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال می کند. اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او خیانت هم نمی کند، دارد به آن عمل می کند. بیائید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟"

مرد دوم که سربه زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:" به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انجام دهیم. بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوئیم. من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود، می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در آن دنیا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم. "

شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:" دقیقا این معنای عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی. بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی دوست داشتن است."

 


 
comment نظرات ()

 
آموزه هایی از کوروش بزرگ
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱
 

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

-------------------------------------------------------------------

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن

--------------------------------------------------------------------
 

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

-------------------------------------------------------------------
 

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

--------------------------------------------------------------------

 وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

--------------------------------------------------------------------
 

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .

--------------------------------------------------------------------
 

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .

--------------------------------------------------------------------
 

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

--------------------------------------------------------------------
 

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر.

--------------------------------------------------------------------
 

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

--------------------------------------------------------------------
 

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

کوروش بزرگ
 

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

--------------------------------------------------------------------
 

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد.

--------------------------------------------------------------------
 

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

--------------------------------------------------------------------
 

دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

--------------------------------------------------------------------
 

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

--------------------------------------------------------------------
 

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

--------------------------------------------------------------------
 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

--------------------------------------------------------------------
 

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

کوروش بزرگ


 
comment نظرات ()

 
My Heart Will Go On
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤
 

قلب من برای تو می تپد

Every night in my dreams
I see you. I feel you.
That is how I know you go on.


Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on.

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on


Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never go till we're one

Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life we'll always go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

There is some love that will not
go away
You're here, there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on

هر شب در رویاهایم تو را می بینم احساس ات می کنم و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری.


دوری، فاصله و فضا بین ماست 

و تو این را نشان دادی و ثابت کردی

نزدیک، دور، هر جایی که هستی
و من باور می کنم که قلب می تواند برای عشق  بتپد

یک باره دیگر در را باز کن
و تو اینجا در قلبمی
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد داد


عشق میتونه یه بار ما رو لمس کنه و تا آخر عمر ادامه پیدا کنه
و تا وقتی که ما یکی هستیم نمیتونیم بذاریم بره

این عشق می تواند برای همیشه باشد
 تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد
عشق زمانی بود که من تو را دوست داشتم
و واقعا  تو را در کنارم  و آغوشم داشتم 
در زندگی من،ادامه خواهد داشت 

نزدیک، دور، هرجایی که هستی
من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید
یک باره دیگر در را باز کن
و تو در قلب من هستی
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد تپید  


تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم

و می دانم قلبم برای این خواهد تپید


ما برای همیشه باهم خواهیم بود
تو در قلب من در پناه خواهی بود
و قلب من برای تو خواهد تپید
و خواهد تپید...

 

 


 
comment نظرات ()

 
تصاویر بدون سانسور از شنای زنان ایرانی
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦
 

تصاویر بدون سانسور از شنای زنان ایرانی+١٨


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
قرآن
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦
 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است .


قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،‌یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟


  قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...


  قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند . خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم


 
comment نظرات ()

 
من تو او
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦
 

 

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

هر روز از کنار مردمانی میگذریم که یا من اند یا تو و یا او
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن او


 
comment نظرات ()

 
روی عکس زیر کلیک کنید حتما خوشتون میاد
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱
 


 
comment نظرات ()

 
اینم یه داستان جالب از هوش ایرانی حتما بخونید
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱
 

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند..... یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم .

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است .

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا !!!


 
comment نظرات ()

 
عشق
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠
 

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و  منتظر جفتش می باشد

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی میکند او را حرکت دهد

لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن وگریه میکند

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد



 

                                               عشق

زبان مشترک تمام آفریده های خداوند ٠٠٠٠٠


 
comment نظرات ()

 
من کی هستم ؟
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠
 

با بیان کلماتی اینچنینی حتی بدون منظور ببینید چطور دلها آزرده می شه پس بیاید در گفتن عبارات دقت کنیم

این متن نوشته خانم " بلقیس سلیمانی" یکی از نویسندگان  معاصر است

من کی هستم؟!

============ =========

من« دوشیزه مکرمه» هستم،

وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و  همزمان قند توی دلم آب می شود.

============ ========= =====

من «مرحومه مغفوره» هستم،

وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم .

=========== ========= ========= =

من «والده مکرمه» هستم،

وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای  خودشیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند .

============ ========= ========= ===

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم،

وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش  البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه  شهر به چاپ می رساند

============ ========= ========= ===

من «زوجه» هستم،

وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد

============ ========= ========= ===

من «سرپرست خانوار» هستم،

وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

  ============ ========= ========= ===

من «خوشگله» هستم،

وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.

  =========== ========= ========= ===

من «مجید» هستم،

وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

  ============ ========= ========= ===

من «ضعیفه» هستم،

وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.

 ============ ========= ========= ===

من «بی بی» هستم،

وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

  ============ ========= ========= ===

من «مامی» هستم،

وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.

============ ========= ========= ===

من «مادر» هستم،

وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.

============ ========= ========= ===

من «زنیکه» هستم،

وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشت ماشینش در پارکینگ می شنود.

============ ========= ========= ===

من «مامانی» هستم،

وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

============ ========= ========= ===

من «ننه» هستم،

وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

============ ========= ========= ===

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم،

وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

============ ========= ========= ===

من «بانو» هستم،

وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

============ ========= ========= ===

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی ، عزیزم،عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.

============ ========= ========= ===

من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.

=========== ========= ========= ===

من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره،مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و....» هستم.

============ ========= ========= ===

دامادم به من «وروره جادو» می گوید.

============ ========= ========= ===

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.

============ ========= ========= ===

من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.

============ ========= ========= ===

مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند......

============ ========= ========= ===

و وقتی که مشغول ( بعنوان شاغل) به کارم؛ امان از دست " خانم...." یاد می شوم...


 
comment نظرات ()

 
هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست ویا هرچی خیره پیش میاد نظر شما چیه؟؟
نویسنده : نادر - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
 

توی کشوری یه پادشاهی زندگی می کرد
که خیلی مغرور ولی عاقل بود
یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند
ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود
شاه پرسید این چرا این قدر ساده است؟
و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟
فردی که آن انگشتر را آورده بود گفت:
من این را آورده ام تا شما هر آنچه که می خواهید روی آن بنویسید

شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد
وچه جمله ای به او پند می دهد؟
همه وزیران را صدا زد و گفت
وزیران من هر جمله و هر حرف با ارزشی که بلد هستید بگویید
وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد
دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاورند
وزیران هم رفتند و آوردند
شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی
بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت
هر کسی به چیزی گفت
باز هم شاه خوشش نیامد

تا اینکه یه پیرمردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارم
گفتند تو با شاه چه کاری داری؟
پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده ام
همه خندیدند و گفتند تو و جمله
ای پیر مرد تو داری می میری تو را چه به جمله
خلاصه پیرمرد با کلی التماس توانست آنها را
راضی کند که وارد دربار شود
شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟
پیرمرد گفت
جمله من اینست
 "
هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست"
شاه به فکر رفت

و خیلی از این جمله استقبال کرد
و جایزه را به پیرمرد داد
پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست
شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟
تو سر من کلاه گذاشتی
پیر مرد گفت نه پسرم
به نفع تو هم شد
چون تو بهترین جمله جهان را یافتی

پس از این حرف پیر مرد رفت
شاه خیلی خوشحال بود
که بهترین جمله جهان را دارد
و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش می آمد
می گفت
هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست
تا جایی که همه در دربار این جمله را یاد گرفته و آن را می گفتند
که هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست

تا اینکه یه روز
پادشاه در حال پوست کندن سیبی بود که ناگهان
چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد
شاه ناراحت شد و دردمند
وزیرش به او گفت
هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست
شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو
می گویی که به نفع ما شده
به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان
بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند

چند روزی گذشت 

یک روز پادشاه به شکار رفت
و در جنگل گم شد
تنهای تنها بود
ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند
و می خواستند او را بخورند
شاه را بستند و او را لخت کردند
این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که
خورده می شود تمام بدنش سالم باشد
ولی پادشاه دو تا انگشت نداشت
پس او را ول کردند تا برود

شاه به دربار بازگشت
و دستور داد که وزیر را از زندان درآورند
وزیر آمد نزد شاه و گفت
با من چه کار داری؟
شاه به وزیر خندید و گفت
این جمله ای که گفتی هر اتفای می افتد به نفع ماست درست بود
من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی
این چه نفعی است
شاه این را گفت و او را مسخره کرد

وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
شاه گفت چطور؟
وزیر گفت شما هر کجا که می رفتید من را هم با خود می بردید
ولی آنجا من نبودم
اگر می بودم آنها مرا می خوردند
پس به نفع من هم بوده است
وزیر این را گفت و رفت

    ~~~~~~~~~
نکته اخلاقی

هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست

اگر این جمله را قبول داشته باشید

و آن را باور کنید

می فهمید که چه می گویم 

من به این جمله ایمان 100% دارم




 
comment نظرات ()

 
غذایی بعنوان دارو
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
 

 

Eat plenty of fish -- fish oil helps prevent headaches.

So does ginger, which reduces inflammation and pain.

سرتان درد می کند؟

ماهی بخورید.

ماهی زیاد مصرف کنید. روغن ماهی به پیش گیری از سردرد کمک میکند.

زنجبیل هم با کاهش التهاب و درد عملکرد مشابهی دارد.


HAVE FEVER?

EAT YOGURT!

Eat lots of yogurt before pollen season.

Also-eat honey from your area (local region) daily.

تب دارید؟

ماست میل کنید.

قبل از شروع فصل گرده افشانی ماست زیاد مصرف کنید.

همچنین بطور روزانه از عسل محلی منطقه خود میل کنید.

TO PREVENT STROKE?

DRINK TEA!

Prevent build up of fatty deposits on artery walls with regular doses of tea.

(Actually, tea suppresses my appetite and keeps the pounds from invading.... Green tea is great for our immune system)!

برای جلوگیری از سکته:

چای بنوشید.

با مصرف مرتب چای از رسوب چربی بر روی دیواره شریان ها جلوگیری کنید.

 (در مورد خودم چای اثر خوبی برای کاهش اشتها داشته و مانع اضافه وزن شده است.... چای سبز برای سیستم ایمنی فوق العاده است)!

INSOMNIA (CAN'T SLEEP)?

HONEY!

Use honey as a tranquilizer and sedative.

بیخوابی دارید؟

عسل بخورید.

از عسل بعنوان داروی مسکن و آرام بخش استفاده کنید.

.

ASTHMA?

EAT ONIONS!!!!

Eating onions helps ease constriction of bronchial tubes.

(When I was young, my mother would make onion packs to place on our chest, helped the respiratory ailments and actually made us breathe better).

دچار آسم هستید؟

پیاز بخورید.

مصرف پیاز التهاب نایژک ها را از بین می برد.

(وقتی بچه بودم مادرم بسته پیاز درست می کرد تا روی قفسه سینه ما بگذارد. برای درمان بیماری های تنفسی خوب بود و کمک می کرد بهتر نفس بکشیم.)

ARTHRITIS?

EAT FISH, TOO!!

Salmon, tuna, mackerel and sardines actually prevent arthritis.

(fish has omega oils, good for our immune system)

از ورم مفاصل رنج می برید؟

باز هم ماهی میل کنید.

ماهی قزل آلا، تون، خال مخالی و ساردین از ورم مفاصل جلوگیری می کند.

(ماهی سرشار از روغن های امگاست که برای سیستم ایمنی فوق العاده است.)

UPSET STOMACH?

BANANAS - GINGER!!!!!

Bananas will settle an upset stomach.

Ginger will cure morning sickness and nausea.

دل بهم خوردگی دارید؟

موز و زنجبیل.

موز به معده ای که اذیت شده کمک می کند.

زنجبیل حالت تهوع صبحگاهی و دل آشوب را درمان می کند.

BLADDER INFECTION?

DRINK CRANBERRY JUICE!!!!

High-acid cranberry juice controls harmful bacteria.

اگر عفونت مثانه دارید؟

آب قره قاط ( زرشک ؟ ) بنوشید.

آب قره قاط سرشار از اسید می باشد که باکتری های مضر را کنترل می کند.

BONE PROBLEMS?

EAT PINEAPPLE!!!

Bone fractures and osteoporosis can be prevented by the manganese in pineapple.

دچار مشکلات استخوان هستید؟

آناناس میل کنید.

شکستگی و پوکی استخوان با کمک منگنز موجود در آناناس قابل پیش گیری است.

PREMENSTRUAL SYNDROME?

EAT CORNFLAKES!! !!

Women can ward off the effects of PMS with cornflakes, which help reduce depression, anxiety and fatigue.

از سندرم پیش از قاعدگی رنج می برید؟

ذرت بوداده میل کنید.

خانمها می توانند با صرف ذرت بوداده که به کاهش افسردگی، نگرانی و خستگی که از عوارض PMS می باشد پیش گیری کنند.

MEMORY PROBLEMS?

EAT OYSTERS!

Oysters help improve your mental functioning by supplying much-needed zinc.

دچار مشکلات حافظه شده اید؟

صدف خوراکی بخورید.

صدف با داشتن روی مورد نیاز به بهبود عملکرد مغز کمک می کند.

COLDS?

EAT GARLIC!

Clear up that stuffy head with garlic.

)remember, garlic lowers cholesterol, too.)

سرما خوردید؟

سیر بخورید.

سرو کله گرفته را با سیر تمیز کنید. (یادتان باشد که سیر سطح کلسترول را نیز کاهش می دهد)

COUGHING?

USE RED PEPPERS!!

A substance similar to that found in the cough syrups is found in hot red pepper. Use red

(cayenne) pepper with caution-it can irritate your tummy.

سرفه می کنید؟

فلفل قرمز !!!

مشابه ماده ای که در شربت سرفه بکار می رود در فلفل قرمز وجود دارد. البته فلفل قرمز را با احتیاط مصرف کنید شاید معده شما را تحریک کند.

BREAST CANCER?

EAT Wheat, bran and cabbage

Helps to maintain estrogen at healthy levels.

سرطان سینه؟

گندم، سبوس و کلم مصرف کنید..

این مواد استروژن را در سطوح سالم نگه می دارند.

LUNG CANCER?

EAT DARK GREEN AND ORANGE AND VEGGIES!!!

A good antidote is beta carotene, a form of Vitamin A found in dark green and orange vegetables.

سرطان ریه؟

سبزی های  سبز تیره و نارنجی رنگ  مصرف کنید.

بتا اکروتن نوعی ویتامین A پادزهر مفیدی است که در سبزی های تیره و نارنجی رنگ یافت میشود .

ULCERS?

EAT CABBAGE ALSO!!!

Cabbage contains chemicals that help heal both gastric and duodenal ulcers.

زخم معده بروز کرده؟

کلم بخورید.

کلم شامل ترکیباتی است که به درمان زخم معده و دوازدهه کمک می کند.

DIARRHEA?

EAT APPLES!

Grate an apple with its skin, let it turn brown and eat it to cure this condition.

(Bananas are good for this ailment)

اسهال؟

سیب میل کنید.

سیب را با پوست رنده کنید. بگذارید تا قهوه ای شوید و برای درمان این وضعیت میل کنید. ( موز نیز برای این بیماری خوب است)

CLOGGED ARTERIES?

EAT AVOCADO!

Mono unsaturated fat in avocados lowers cholesterol.

از شریان های رسوب گرفته رنج می برید؟

آووکادو بخورید.

چربی غیر اشباع شده موجود در آوکادو کلسترول را پایین می آورد.

HIGH BLOOD PRESSURE?

EAT CELERY AND OLIVE OIL!!!

Olive oil has been shown to lower blood pressure.

Celery contains a chemical that lowers pressure too.

فشار خونتان بالاست؟

کرفس و روغن زیتون میل کنید.

روغن زیتون فشار خون را پایین می آورد.

کرفس نیز شامل ماده ای است که فشار خون را پایین می آورد.

BLOOD SUGAR IMBALANCE?

EAT BROCCOLI AND PEANUTS!!!

The chromium in broccoli and peanuts helps regulate insulin and blood sugar.

ناهماهنگی قند خون دارید؟

بروکلی و بادام زمینی میل کنید.

کروم موجود در بروکلی و بادام زمینی انسولین و قند خون را تنظیم می کند.

 

----------------------------

 

 

Kiwi:

Tiny but mighty. This is a good source of potassium, magnesium, Vitamin E &fiber. It's

Vitamin C content is twice that of an orange.

 

کیوی:

ریز و مقوی. منبع بسیار خوب پتاسیم،منیزیوم، ویتامین E و فیبر. ویتامین C موجود در آن دو برابر پرتقال می باشد.

Apple:

An apple a day keeps the doctor away? Although an apple has a low Vitamin C content, it has antioxidants &flavonoids which enhances the activity of Vitamin C thereby helping to lower the risks of colon cancer, heart attack & stroke.

سیب:

یک سیب در روز پزشک را دور نگه می دارد؟ با اینکه سیب ویتامین C کمی دارد ولی  دارای  آنتی اکسیدان ها  وفلاونوید هایی می باشد که با تشدید فعالیت ویتامین C به کاهش خطر سرطان روده بزرگ، حمله قلبی و سکته مغزی کمک می کند

.

Strawberry:

Power among Protective fruit. Strawberries have the highest total antioxidant vessels clogging free radicals protects the body from cancer causing, blood major fruits.

Anti-oxidants and they actually keep us actually; any berry is good for you. They're high in them get rid of all....... (best and very versatile in the health field blueberries are the......... young  ( free-radicals that invade our bodies them)

توت فرنگی:

میوه محافظ. توت فرنگی بالاترین قدرت آنتی اکسیدان را در میان میوه ای اصلی دارد که بدن را در برابر سرطان، رادیکال های آزاد رسوب شده درون رگ های خونی محافظت می کند. (در واقع هر میوه ای از خانواده توت برای شما خوب و مفید است. شامل میزان بالای انتی اکسیدان هستند و ما را

جوان نگه می دارند ... آبی بهترین نوع است و کلیه رادیکال های آزاد را که به بدن هجوم می آورند از بین می برد.

Orange:

Oranges a day may help keep colds away, lower Sweetest medicineTaking 2 - 4

 

.cancer dissolve kidney stones as well as lessen the risk of colon & cholesterol, prevent

پرتقال:

شیرین ترین دارو. خوردن 2 الی 4 پرتقال در روز کمک به پیش گیری از سرماخوردگی و کلسترول

پایین می کند و سنگ های کلیه را از بین می برد و خطر سرطان روده بزرگ را کاهش می دهد.

Watermelon:

They are also a key source of dose of glutathione which helps boost our immune system packed with a giant Coolest Thirst Quencher. Composed of 92% water, it is also other nutrients Lycopene - the cancer fighting oxidant

Potassiumfound in watermelon are Vitamin C.

(watermelon also has natural substances sources that keep our skin healthy, protecting our skin from those darn sun rays) [natural SPF sources].

هندوانه:

هندوانه شامل مواد طبیعی (منابع طبیعی) بهترین تسکین دهنده عطش. شامل 92 % آب و حجم بسیار زیادی از گلوتاتیون می باشد که سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند. همچنین منبع اصلی لیکوپن - اکسیدان ضد سرطان است.   سایر مواد غذایی یافت شده در هندوانه شامل  پتاسیم و   ویتامین می باشد که کمک به حفظ سلامت پوست می کند و همچنین پوست ما را در برابر اشعه های خطرناک SPF محافظت می نماید ).

Guava &Papaya:

Top awards for Vitamin C. They are the clear winners for their high Vitamin C content. Guava is also rich in fiber which helps prevent constipation.

گواوا :

گواوا و پاپایا: بالاترین سطح ویتامین C ،از نظر فیبر نیز غنی است که به جلوگیری از یبوست کمک می کند.

 Tomatoes:

a preventative measure for men, keeps those prostrate problems are very good as their bodies from invading.

NT00004

گوجه فرنگی:

ترفند پیش گیرانه بسیار خوبی برای آقایان است و بیماری های پروستات را از آنها دور نگه می دارد.


 
comment نظرات ()

 
کشف ژن عامل بی‏حجابی شوخی یا جدی؟؟؟
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 

نوشته شده در می 23, 2010 به وسیله‌ی شایگان اسفندیاری

خبرگزاری فارس: یک زوج دانشجوی ایرانی موفق شدند برای نخستین بار در تاریخ بشریت، ژن عامل بی‏حجابی را کشف کنند. خانم الهام غلامحسینی دانشجوی دانشگاه جامعة الزهرا با کمک همسرش، آقای رجب فاطمی که او نیز دانشجوست و در دانشگاه امام صادق تحصیل میکند، موفق به این کشف بزرگ شده‏اند.

خانم غلامحسینی در ارتباط با این کشف بزرگ به خبرگزاری فارس گفت: «یکی از دغدغه‏های همیشگی مقام معظم رهبری، حفظ و رعایت ارزش‏های اسلامی در کشور است. روی همین اصل، من و همسرم از سال‏ها قبل به صورت مستمر اقدام به تحقیقات گسترده‏ای در این زمینه کردیم.

اواخر سال هشتاده و سه بود که ما به نتایج بسیار مهمی رسیدیم و تقریبن مطمئن شده بودیم که به زودی ژن عامل بی‏حجابی را کشف خواهیم کرد اما متاسفانه دیگر پولی برایمان باقی نمانده بود. لازم است این نکته را بگویم که ما این تحقیقات را با هزینه شخصی خودمان شروع کرده بودیم.

پس از این که سرمایه‏ی شخصی ما تمام شد به نهاد ریاست جمهوری که آن زمان در دست اصلاح طلبان بود مراجعه کردیم و گفتیم که ما چنین تحقیقاتی را دنبال کرده‏ایم و چیزی تا نتیجه دادن آن هم باقی نمانده و تنها چیزی که از شما میخواهیم این است که اندکی بودجه در اختیار ما قرار بدهید اما با کمال تاسف بایستی بگویم که شخص رئیس جمهور وقت، وقتی متوجه منظور ما از انجام تحقیقات شد نه تنها کمکی به ما نکرد بلکه دستور به تعطیلی آزمایشگاه و روند تحقیقات داد این در حالی بود که ما در آستانه‏ی کشف ژن عامل بی‏حجابی بودیم.

من و همسرم پس از دیدن این برخوردها به کلی روحیه‏ی خودمان را از دست دادیم و تصمیم گرفتیم که این موضوع را تمام شده تلقی کنیم. تقریبن یک سالی از این قضیه گذشته بود که یک روز چند نفری از نهاد ریاست جمهوری به خانه‏ی ما آمدند. شخصی که بعدن فهمیدم برادر دکتر احمدی نژاد هستند به من گفتند که ما کاملن در جریان تحقیقات گذشته‏ی شما هستیم و میدانیم که اصلاح طلبان چه خیانتی در حق شما و کشور کرده‏اند. برادر رئیس جمهور به من گفتند که شخص دکتر احمدی نژاد خواستار این هستند که ما مجددن تحقیقات خودمان را ادامه بدهیم.

به دستور دکتر احمدی نژاد بلافاصله آزمایشگاهی مدرن با تمامی امکانات در اختیار ما قرار داده شد. ما بلافاصله دست به کار شدیم و در کمتر از یک سال توانستیم ژن عامل بی‏حجابی را کشف کنیم.

شاید با خود بگوئید پس چرا این قدر دیر این کشف بزرگ اعلام شد؟ در حقیقت کشف ژن عامل بی‏حجابی دستاورد بزرگی بود اما به تنهایی کافی نبود. ما میخواستیم با کشف این ژن راهی برای خنثی سازی آن پیدا کنیم و همین موضوع هم سبب شد که خبر کشف آن تا به امروز به تاخیر بیفتد و البته امروز با افتخار میگوییم که علاوه بر کشف ژن عامل بی‏حجابی موفق به ساخت دارویی جهت خنثی سازی آن نیز شده‏ایم. این دارو فعلن بر روی رده‏ی سنی زیر هفت سال آزمایش میشود و چنانچه انتظارات ما را برآورده کرد برای سنین بالاتر نیز ساخته میشود

قابل ذکر است که این دارو به زودی همراه با قطره فلج اطفال در طرحی ملی و به صورت گسترده در سراسر کشور توزیع خواهد شد.


 
comment نظرات ()

 
شاید شما هم بخواهید بدونید اسمتون چندمین اسم معروف دنیاست
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 

فهمیدن اطلاعات بیشتر درباره اسممان می تونه سرگرمی جالبی باشه ، شاید شما هم دوست داشته باشید بدونید که اسمتون چندمین اسم معروف در دنیاست ، چند نفر در آمریکا هم اسم شما هستند ، چه نسبتی از مردم دنیا با شما هم اسم هستند ، شکل اسمتون با حروف بریل ، کد مورس و زبان بارکد به چه صورت است و یا اینکه بدانید آیا اسم شما به عنوان نام معروف تره یا نام خانوادگی ! همه این ها را می توانید در سایت pokemyname و با زدن اسم خود در کادری که در صفحه اول آن مشخص هست با خبر شوید ،

www.pokemyname. com


 
comment نظرات ()

 
هرکی جه ماشینی سوار میشه ؟
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 


 
comment نظرات ()

 
معنی برخی کلماتی که از زنها می شنوید!!
نویسنده : نادر - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
 

 

1.     خب : این کلمه‏ای است که زنان برای پایان دادن به مکالمه‏هایی استفاده می‏کنند که در آن حق با آن‏هاست و    شما باید خفه‏ بشوید.‏

2.      پنج دقیقه : اگر مشغول لباس‏پوشیدن است یعنی حداقل نیم ساعت. هرچند پنج دقیقه، دقیقاً معادل پنج دقیقه است اگر به شما پنج دقیقه بیش‏تر زمان جهت تماشای فوتبال داده شده باشد.‏

3.     هیچی : این آرامش قبل از توفان است. معنی و مفهوم آن این است که باید به شدت گوش‏به‏زنگ باشید . بحث‏هایی که با هیچی شروع می‏شوند، غالباً با "خب" تمام می‏شوند.‏

4.      بفرمایید: این کلمه اصلاً ربطی به اجازه دادن انجام کاری ندارد. "اگه جرأت داری" در آن مستتر است.

5.     آه بلند: این در حقیقت کلمه ای محسوب می‏شود که معمولاً درست فهمیده نمی‏شود. آه بلند یعنی او فکر می‏کند شما یک احمق به‏دردنخور هستید و او نمی‏داند چرا دارد وقتش را با ماندن و بحث با شما بر سر "هیچی" تلف می‏کند.

6.     اشکال نداره : این یکی از خطرناک ‏ترین جملاتی است که زن شما ممکن است به شما بگوید. اشکال نداره یعنی اون به زمان طولانی‏تری احتیاج دارد که تصمیم بگیرد شما چگونه باید تاوان این اشتباه‏تان را پس بدهید.‏

7.     ممنون : از شما تشکر می‏کند. فقط بگویید خواهش می‏کنم. هیچ حرف اضافه‏ای نزنید . "خیلی ممنون" می‏تواند نشان دهنده یک خطر بالقوه باشد.

8.     اصلاً هرچی : این ترکیب برای گفتن "دهنت سرویسه" یا "مرده ‏شورت رو ببرن" استفاده می‏شود.

9.     نگرانش‏ نباش عزیزم، خودم انجام می‏دم: یک جمله بسیار خطرناک دیگر. به معنی آن‏که این کار به دفعات متعدد به شما محول شده و حالا تصمیم گرفته خودش دست به کار شود. این حالت معمولاً منجر به حالتی خواهد شد که شما احساس کنید بزودی دنیایتان مثل عاقبت یزید می شود.


 
comment نظرات ()

 
یک داستان عجیب لطفا آن را تا انتها بخوانید
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳
 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را
  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و 
آنجا را ترک کرد. 
چند سال بعد
  ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . 
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم
  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم
  این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم
  و عمر خودم  را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232    عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم
  . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در
  سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. 
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد . 

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
 
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و
  لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که
  از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. او دید... او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

>
              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>

>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .
لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون کسی که اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.


 
comment نظرات ()

 
مراحل چهار گانه مرگ عاطفی
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳
 

زن و شوهری را در نظر بگیرید که برای شما الگوی یک زوج موفقند. آنها با یکدیگر رفتار خوبی دارند و به هم احترام می گذارند و زندگی مالی مستحکمی بنا نهاده اند ؛ به خواسته های هم ارج می نهند و در نهایت زوج موفقی به نظر می رسند. این طرز فکر شما ، یک روز در حالی که مشغول خوردن شام و گفتگوی خانوادگی هستید به یکباره با شنیدن خبر جدایی آن زوج به هم می ریزد. هر چه فکر می کنید نمی توانید علتی منطقی برای این اتفاق بیابید. همه گوشه و زوایای مغزتان را می کاوید تا نشانه ای دال بر مشکلات زناشویی آن زوج بیابید. اما به نتیجه خاصی نمی رسید .
چه اتفاقی می افتد که روابط عاطفی و پیوند های خانوادگی و اجتماعی از بین می روند و جدایی جای آنها را می گیرد ؟ حتما دلیلی هست . ولی ناشناخته تر از آن است که شما به وجودش پی ببرید

مراحل چهار گانه مرگ عاطفی
زوال و مرگ روابط عاطفی در 4 مرحله اتفاق می افتد :
1. مخالفت
2. رنجش و عصبانیت
3. عدم پذیرش و طرد
4.سرکوبی

در اینجا به سیر و روند این فرایند نابود کننده روابط عاطفی خواهیم پرداخت :

1.مخالفت
در هر نوع رابطه ای که میان دو انسان شکل می گیرد همیشه درجه ای از مخالفت وجود دارد و تضادهای فکری و رفتاری جزیی طبیعی از روابط میان فردی ما را تشکیل می دهند.
اما مخالفت می تواند درجات مختلفی داشته باشد. مخالفت پنهان در برابر مخالفت آشکار. صحنه ای را در نظر بگیرید که در یک مهمانی خانوادگی بزرگ نشسته اید و همسر شما در حال تعریف خاطره ای از شما می باشد که اصلا دوست ندارید دیگران چیزی درباره آن بدانند ؛ مضاف بر اینکه این چندمین باری است که همسرتان این داستان را با آب و تاب تعریف می کند. شما شروع به خودخوری می کنید یا طوری به وی نگاه می کنید که بفهمد مایل به تعریف داستان توسط وی نیستید. این درجه خفیفی از مخالفت است در برابر اینکه شما با صدای بلند وی را از گفتن داستان منع کنید. راه دیگری هم وجود دارد ؛ سعی می کنید خود را آدم متمدنی نشان بدهید که این موضوعات کوچک برایش مهم نیست و از مطرح شدن آنها در جمع حتی لذت هم می برد !!
اگر کمی به زندگی روزانه خود دقت کنید متوجه می شوید که در زمینه ابراز مخالفت های بجا و به موقع تا چه حد فعال هستید. آیا حفظ ظاهر می کنید و در درون خود خوری ؟ آیا مستقیما ناراحتی خود را به شخص مقابل انتقال می دهید ؟بیشتر مردم مخالفت های خود را به بهانه بد جلوه کردن در نظر دیگران ابراز نمی کنند و تظاهر می کنند که چنین احساسی ندارند. آنچه در اینگونه موارد افراد به خود می گویند این است : « این مسأله بزرگی نیست ، اینقدر ایرادگیر نباش ، هیچکس کامل نیست ، فراموش کن چرا دردسر درست می کنی ؟ »
در زمینه عاطفی و در زندگی زناشویی این مسأله مخالفت به کرات اتفاق می افتد. زیرا تعداد تعاملات میان فردی زوجین خیلی زیادتر از انواع دیگر روابط است و به همین نسبت احتمال بروز اختلاف میان آنها بیشتر است.
اگر مخالفت های کوچک خود را بیان نکنید و با توجه به تعداد موارد پیش آمده ، از خیر مطرح کردن آنها بگذرید ، این مخالفت های کوچک جمع شده و کم کم به علامت هشداردهنده بعدی یعنی رنجش و عصبانیت تبدیل می شود. حال کمی به زندگی با شریک عاطفی خود فکر کنید و اتفاقات هفته گذشته را مرور کنید و مواردی را که با همسرتان در زمینه آنها اختلاف داشتید بیاد آورید. طرز برخورد شما با این اختلافات چگونه بوده است ؟ طرز برخورد شما با این مخالفت ها در وهله اول شاخص خوبی برای سلامتی ازدواج شما می باشد.

2.رنجش و عصبانیت
عصبانیت و رنجش ، نوع شدیدتر مخالفت هایی است که روی هم جمع شده اند و به صورت احساس تنفری موقتی ابراز می شود . در این مرحله شما فرد مقابل را سرزنش و ملامت می کنید و فرد مقابل هم عکس العمل نشان می دهد و شما را مورد حمله قرار می دهد. خیلی مواقع که سر موضوع کوچک و بی ربطی دعوای بزرگی راه می افتد علت آنرا باید در جای دیگر و موضوع دیگری جستجو کنید.
از اثرات رنجش و عصبانیت می توان به جدایی عاطفی موقت بین شرکای عاطفی اشاره کرد. عصبانیت با فشار روحی زیادی همراه است و انرژی زیادی از شما می گیرد. اگر رنجش و عصبانیت ، مدام تکرار شود شما در مقام جلوگیرنده آن ، با به درون ریختن این عصبانیت و رنجش و انباشت انرژی منفی بسیار در درونتان پا به مرحله سوم می گذارید.

3.عدم پذیرش و طرد
بعد از یک دعوای مفصل ، در را به هم می کوبید و از منزل خارج می شوید در حالیکه احساس یاس و پوچی سراسر وجودتان را فرا گرفته است . این در حالی است که از جار و جنجال و دعوا هم خسته اید و منزل را برای رسیدن به آرامش ترک کرده اید . در حقیقت از همسر خود فرار کرده اید. این مرحله ممکن است به صورت دیگر و در درون منزل اتفاق بیافتد. شما در منزل و زیر یک سقف هستید ولی به یکدیگر بی اعتنایی می کنید و یکدیگر را مورد بی توجهی قرار می دهید. در واقع وی را هم از دیده و هم از دل بیرون می کنید. این مرحله می تواند یک ساعت به طول بیانجامد و لی تا چند روز و چند هفته هم ممکن است طول بکشد. بیشتر جدایی ها و طلاق ها در این مرحله اتفاق می افتد. این دوره بحرانی ترین دوره اختلافات و در حقیقت زمان به زانو در آمدن آخرین تلاش های عاطفی طرفین برای بقای زندگی مشترکشان می باشد.
در طرد و عدم پذیرش ، آنقدر فشار روحی و تنش زیاد می شود که فرد برای خود فضایی تازه و آرام طلب می کند و اینگونه از زندگی زناشویی خود عقب نشینی کرده ، میدان مبارزه را ترک می کند در حالیکه پیوندهای عاطفیش آخرین نفس ها را می کشد. اما طرد و عدم پذیرش هم می تواند لاینحل باقی بماند و با تکرار و انباشت در طول یک دوره زمانی ، شما را به مرحله نهایی گسست عاطفی تان سوق دهد.


4.سرکوب
گوشه ای از رستوران ، ساکت و تنها و عبوس نشسته اید و زندگی خود را مرور می کنید. به زندگی مشترک با همسرتان و تمام زحماتی که برای این زندگی مشترک متحمل شده اید فکر می کنید. تمام لحظات شیرین زندگی زناشویی خود و نظرات خانواده و فامیل درباره زندگیتان را از خاطر عبور می دهید و به حرف های آنها بعد از جدایی خود فکر می کنید. در این لحظه در یک عکس العمل طبیعی ، شما نمی خواهید در نظر دیگران آدم شکست خورده ای به نظر برسید. پس باید کاری بکنید و همه این زندگی خوب را نجات دهید. به یکباره همه چیز مرتب می شود و کدورت ها از وجودتان رخت می بندند. اینجاست که شما در دام سرکوبی افتادید و همه احساسات منفی و عصبانیت و رنجش و طردهای مداوم خود را سرکوب کردید تا آبرویتان حفظ شود و خانوادتان پابرجا بماند. در این لحظات شما با خود می گویید : « بیشتر از این ارزش جنگیدن ندارد ؛ بگذار همه چیز را فراموش کنم ؛ خسته تر از آنم که بتوانم با موضوع سر و کله بزنم
سرکوبی نوعی احساس کرخی و بی حسی است. شما دیگر احساسات منفی خود را حس نمی کنید. اما در مقابل بهای بزرگی می پردازید و دیگر احساسات مثبت خود را نیز لمس و درک نخواهید کرد. شما از نظر عاطفی فلج شده اید و تا پایان عمر ، یکنواخت و بی احساس به نمایش کسالت آور زندگی خود ادامه می دهید. ماسکی از لبخندها و احترامات ساختگی به چهره می زنید و دیگر شور و نشاط سابق را ندارید. زندگیتان قابل پیش بینی و کسل کننده می شود و خستگی مزمن جسمی به سراغتان می آید. آنچه این مرحله را فاجعه آمیز می کند نوع رابطه ای است که بین زوجین وجود دارد. به این ترتیب که همه چیز خوب و مرتب به نظر می رسد و طرفین به ظاهر زندگی خوبی در کنار یکدیگر دارند ؛ اما در واقع بسیاری از استعدادها و مهارت های عاطفی خود را فراموش کرده اند و به یک نیمه مرده ماشینی تبدیل شده اند که زندگی محدود و بی طراوتی را دنبال می کند و خبر بد این است که در این مرحله خود فرد هم احساس می کند که خوشبخت است و زندگی خوبی دارد ، غافل از اینکه بسیاری از قسمت های وجودش در حالت نیمه خاموش به سر می برد . هر دو طرف در این مرحله یاد گرفته اند چه انتظاراتی داشته باشند و چه انتظاراتی را نداشته باشند.

در انتهای سخن
عده زیادی از ما در مراحلی یا در همه زندگی خود درگیر این مرگ عاطفی می شویم. اما علاج کار در کجاست ؟
مسلما در روراست بودن با خود و دیگران و بیام مخالفت ها در همان زمان شکل گیری و ابراز ناراحتی و رنجش ها در مرحله بعد. در کنار پرورش این عادت پسندیده ، فراگیری و تمرین مهارت های حل مسأله و گفتگوی معطوف به نتیجه عینی و مؤثر نیز باید در دستور کار قرار گیرد. اگر در حال حاضر در گیر این مرحل هستید ، وضعیت خود را کامل تشریح کنید و با در نظر گرفتن هدف های کوچک و دست یافتنی قدم به قدم از مرگ عاطفی خود فاصله بگیرید. مهمترین قدم ، پذیرش واقعیت وجود اشکال در زندگیتان است. زیرا بزرگی می گوید : « زمانی که آگاهی به وجود می آید ، تغییر آغاز می شود .

 

 


 
comment نظرات ()

 
داستانی کوتاه
نویسنده : نادر - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
 

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد.. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد.. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !

منبع : بهرام آقا


 
comment نظرات ()

 
چی بگم من خوشم اومد برای شما هم فرستادم تا در زندگی دیپ را هم یاد بگیرید
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
 

یارو زبونش می گرفته، می ره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو می گه: بابا دیب، دیب!

طرف می‌بینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه. اون می آد ‌می پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟

یارو می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ‌ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری می‌کنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه... یکی از کارمندای داروخونه برای خود شیرینی می آد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره. فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.
رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش.
می‌رن اون کارمنده رو میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟
یارو می گه: دیب!
کارمنده می گه: دیب؟
یارو: آره.
کارمنه می گه: که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟
یارو: آره.
کارمند: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای؟!
همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.

همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟

کارمنده می گه: دیب!
می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارمنده می گه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!!!

منبع : بهرام آقا


 
comment نظرات ()

 
آیا میدانید چرا از کلمه استکان استفاده میکنیم؟
نویسنده : نادر - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
 

آیا میدانید چرا از کلمه استکان استفاده میکنیم؟

درزمان های قدیم هنگامیکه هندو ها با کشور های عربی مراوده تجاری داشتند
برای نوشیدن چای به همراه خود پیاله هایی را به این کشور ها خصوصا عراق
و شام قدیم آوردند که در آن کشور ها به بیاله معروف شد.پس از آن اروپاییانی
که برای تجارت به کشورهای عربی سفر میکردند چون در کشورشان از فنجان برای نوشیدن چای یا قهوه استفاده میکردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیاله ها را به عنوان یادگاری میبردند و آن را  East Tea Can  مینامیدند یعنی یک  ظرف چای شرقی به تدریج این کلمه  به کشور های شرقی بازگشت و در آنجا متداول شد


 
comment نظرات ()

 
به نظرشما مفیدترین نوشیدنی جهان چیست؟
نویسنده : نادر - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
 

چای, چای سبز, آب معدنی, قهوه نسکافه, کاپوچینو, کافه میکس یا...

هیچکدام از نوشیدنی ها جواب صحیح نیست, اگر کنجکاو شده اید و می خواهید بدانید جواب این معماچیست، پس متن زیر رابه دقت بخوانید :

طی تحقیقات پروفسور بردیشیف روسی راز طول عمر رهبران اتحادجماهیرشوروی سابق, هند و کره شمالی نوشیدن این آب می باشد. این پروفسور روسی که 82 سال سن دارد در خصوص چگونگی تهیه این آب دستور زیر را ارائه داده است :

آب معمولی شیر را منجمد وسپس آن را از یخچال خارج کرده و اجازه دهید تا دوباره ذوب شود به اندازه ای که درون ظرف فقط قطعه یخی به حجم یک تخم مرغ باقی بماند. این قطعه یخ تمام ناخالصی های آب را ازجمله موادی که سلول های بدن را از بین می برد, به خود جذب می کند. با خارج کردن این قطعه یخ یک لیوان آب سبک به دست می آید که مفیدترین نوشیدنی دنیا است و همچنین در طولانی کردن عمر انسان نیز موثراست


 
comment نظرات ()

 
اینهم عسکهایی خیلی قشنگ از مدل موی سر ارسالی از سعید
نویسنده : نادر - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤
 

 

 

www.FunAndFunOnly.org


www.FunAndFunOnly.org


www.FunAndFunOnly.org


www.FunAndFunOnly.org

www.FunAndFunOnly.org


www.FunAndFunOnly.org


www.FunAndFunOnly.org


www.FunAndFunOnly.org


www.FunAndFunOnly.org


 
comment نظرات ()

 
موارد جالبی که گهگاه دیده می شود:
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳
 


 
comment نظرات ()

 
صحنه های بامزه ای که گهگاه در گوشه و کنار ایرانمان می بینیم:
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳
 

 اعلامیه فروشگاه؟

 



 
comment نظرات ()

 
اینهم نصیحت پدر به پسر
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦
 

پدرم گفت اداری نشوید

اسب وابسته به گاری نشوید

در ادارات کسی کس نشود

تا که وابسته به ناکس نشود

شد فراموش چو حرف پدرم

تا بنا گوش کله رفته سرم

کارمندی چو مرا شد پیشه

تیشه عمر زدم بر ریشه

سوختم شعله شدم دود شدم

بعد خاکستر و نابود شدم

پسرم حرف پدر را بشو

تو به راهی که پدر رفت ، مرو

                                                  نراقی

 

 


 
comment نظرات ()

 
اسرار روانشناسانه شکل امضاء!
نویسنده : نادر - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦
 

*کسانی که به طرف عقربهای ساعت امضاء می‌کنند انسان‌های منطقی هستند.

*کسانی که بر عکس عقربه‌های ساعت امضاء میکنند دیر منطق را قبول می‌کنند و بیشتر غیر منطقی هستند.

*کسانی که از خطوط عمودی استفاده میکنند لجاجت و پافشاری در امور دارند.

*کسانی که از خطوط افقی استفاده میکنند انسان‌های منظّم هستند.

*کسانی که با فشار امضاء می‌کنند در کودکی سختی کشیده‌اند.

*کسانی که پیچیده امضاء می‌کنند شکّاک هستند.

*کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می‌نویسند خودشان را در فامیل برتر می‌دانند.

*کسانی که در امضای خود فامیل می‌نویسند دارای منزلت هستند.

*کسانی که اسمشان را می‌نویسند و روی اسمشان خط می‌زنند شخصیت خود را نشناخته‌اند.

*کسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می‌کنند، کسانی هستند که میخواهند به قله برسند.

منبع ایران -ایران


 
comment نظرات ()

 
ماشین های شاد عصبانی و غمگین
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥
 

نمای جلوی ماشین با آدم حرف میزنه ! قبول ندارید ؟ از این به بعد با این ذهنیت به اتومبیلهای داخل خیابان نگاه کنید . البته تنوع خودرو در کشورمان نگران کننده است ولی ضرری که ندارد ؟ شاد - عصبانی - غمگین عنوان این تاپیک دوست داشتنی است که هم رضایت خاطر دوستداران دنیای ماشین را فراهم میکند و هم باعث دقت بیشتر آن دسته از دوستانی میشود که به ماشینها فقط به عنوان وسایل نقلیه نگاه میکنند و هیچ احساس قابل توجهی بدانها ندارند . من که به طراحی خودروسازان غیر وطنی ایمان دارم شما چطور . احساستان را بیان کنید/
  منبع :امیر بیدل: ایران موزیک


HAPPY: 2010 Mazda3




HAPPY: 2008 Mazda Kiyora




HAPPY: 2009 Toyota Matrix AWD




HAPPY: Renault Alpine


HAPPY: Peugeot 207 RC




HAPPY: 2008 Bentley Continental GTC




HAPPY: Mazda Miata




HAPPY: 2009 Toyota Prius




HAPPY: 2007 Mazda Hakaze concept car




HAPPY: Volkswagen Beetle




HAPPY: 2009 Peapod Mobility




HAPPY: 2009 Nash Sports Car




HAPPY: 2008 Smart Car



HAPPY: 2009 Ford's Concept C car




HAPPY: 2009 Saturn Sky Roadster



ANGRY: BMW Concept 5 Series Gran Turismo



ANGRY: 2008 BMW M3




ANGRY: 2009 Infinti FX 50




ANGRY: 2009 Tata Nano




ANGRY: 2009 Audi R8




ANGRY: 2009 Toyota FT-HS hybrid



ANGRY: 2009 Mitsubishi Lancer Evolution




ANGRY: Mazda Furai concept




ANGRY: 2010 Chevrolet Camaro




ANGRY: 2009 Infiniti Essence concept




ANGRY: Lotus Exige




ANGRY: Maserati GranTurismo




ANGRY: 2009 Porsche Cayenne Turbo



ANGRY: Alfa Romeo 8C Spider



ANGRY: Alfa Romeo Visconti




ANGRY: The GT by Citroen concept car



ANGRY: 2008 Dodge Charger SRT8



ANGRY: Audi A4




ANGRY: Porsche Cayenne Diesel



ANGRY: Dodge Viper SRT10 coupe



SAD: 2009 Opel Ampera



SAD: Fiat 500



SAD: Alfa MiTo



SAD: Morgan Aero



SAD: Mini Cooper


 
comment نظرات ()

 
اخراج به دلیل زیبایی ؟!
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 
کارمند سیتی بانک در اوت سال گذشته به دلیل زیبایی بیش از حد از کار خود برکنار شد.Debralii Lorenzany همواره خوش پوش و ظاهری آراسته داشته، اما کارمندان مدعی شدند که ظاهر او دائما آنها را از کار منحرف ساخته و نظرات مستهجن در مورد ظاهر او داشتند.Lorenzana در سپتامبر سال 2008 در سمت منشی بانک در شرکت سیتی بانک شروع به کار کرد.

 
Iran Eshgh Group  !



Iran Eshgh Group !



Iran Eshgh Group !



Iran Eshgh Group !



Iran Eshgh Group !



Iran Eshgh Group !

 


منبع : یاشار

Iran Eshgh Group !

 



 
comment نظرات ()

 
بهترین درمان کم خونی در زنان
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 
بهترین درمان کم خونی در زنان
اگر به کم خونی دچار هستید ، پیشنهاد می کنیم این مطلب را بخوانید تا راه حلی علیه این بیماری را بشناسید...

یک متخصص زنان، مصرف مکمل های آهن را از جمله روش های درمان فقر آهن در زنان عنوان کرد و با بیان این که مصرف مکمل های آهن ممکن است با مشکلات گوارشی همراه باشد، گفت: در صورت بروز این مشکل توصیه می شود مکمل آهن قبل از خواب مصرف شود.

دکتر فرحناز کشاورزی ، بهترین شیوه برای جبران کمبود آهن را تغییر رژیم غذایی و استفاده از مکمل های آهن عنوان کرد و گفت: ممکن است زنان از رژیم غذایی استفاده کنند که در آن آهن به اندازه کافی وجود نداشته باشد. بنابراین باید با تغییر رژیم غذایی از مواد غذایی حاوی گوشت قرمز و حبوبات استفاده شود تا از این طریق از ابتلا به فقر آهن جلوگیری شود.

کشاورزی ادامه داد: زنان همچنین باید از انجام کارهایی که در جذب آهن اختلال ایجاد می کند، پرهیز کنند. به عنوان مثال نباید تا دو ساعت پس از مصرف غذا چای بنوشند.

این عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه در پایان، خونریزی های ماهانه، زایمان های ممتد، ابتلا به تالاسمی مینور و رژیم غذایی نامناسب را از جمله مهم ترین عوامل ابتلا به کم خونی در بانوان عنوان کرد.

منبع : سایت های پرشین


 
comment نظرات ()

 
10 نکته عالی برای تربیت فرزندان برگرفته از سایت های پرشین
نویسنده : نادر - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 
همه ما عاشق فرزندانمان هستیم اما باید بتوانیم محدوده های مشخصی را برای رفتارهای آنها تعیین کنیم و ارزش های زندگی را برای کمک به آینده شان به آنها آموزش دهیم.

 

های  پرشین دات کام

1. تشویق فرزندانتان به رفتارهای خوب را از سه سالگی آنها شروع کنید. عادتشان بدهید از کلماتی مثل "خواهش می کنم"، "لطفاً"، "متشکرم"، "ببخشید"، و از این قبیل استفاده کنند و تشویقشان کنید نام بزرگسالان را هر زمان که توانستند بر زبان بیاورند. به آنها یاد بدهید که همیشه با لحنی دوستانه صحبت کنند.

2. این واقعیت را قبول کنید که بچه ها هم انسان هستند و درست مثل بزرگسالان نیاز دارند که کسی به حرفهایشان گوش دهد، دوستشان داشته باشد، تحسینشان کند و به آنها احترام بگذارد. همه آدمها، چه کودک و چه بزرگسال در مقابل تحقیر، بی اعتنایی، زورگویی و آزار جسمی واکنش بدی نشان می دهند.

3. ثبات قدم در حرفهایتان تمرین بسیار خوبی برای تربیت فرزندان است اما گوش کردن به حرفهای بچه ها و عذر خواهی برای اشتباهاتتان هم اهمیت بسیار زیادی در تربیت آنها دارد. کسی نگفته که همیشه و 100 درصد مواقع حق باید به جانب والدین باشد. اگر شما هم وقتی اشتباه می کنید عذرخواهی کنید، الگوی بسیار خوبی برای آنها خواهید بود.

4. اینکه عشق همه چیز را حل می کند را باید جزء اصول خانه درآورید. اگر فکر می کنید نزدیک است که حسابی به خاطر کج خلقی فرزندتان عصبانی شوید، چند دقیقه از واکنشی که می خواهید نشان دهید جلوگیری کرده و صبر کنید. بنشینید و در آغوش بگیریدش و بدانید که ارزشش را دارد. چرا باید مدام سرزنششان کنید؟ به جای آن می توانید با عشق و محبت آرامشان کنید.

5. درمورد بچه های بزرگتر سعی کنید که خودتان را از مشکل جدا کنید. وقتی رفتار بد آنها شروع می شود سعی کنید به خودتان یا به فرزندتان زمان بدهید. اما اینکار را باید با قاطعیت انجام دهید و سریع او را به اتاق دیگری ببرید و برایش توضیح دهید که رفتارش قابل قبول نیست و به همین خاطر دوست ندارید فعلاً نزدیکتان باشد. بستن در باعث می شود کمی ناراحت شوند. بچه ها هم مثل بزرگتر ها از دور نگه داشتن اجباری خوششان نمی آید. بعد از چند دقیقه (یا هر وقت که عصبانیتتان فروکش کرد) دوباره به اتاق برگردید و در اغوش بگیریدشان و سعی کنید که مشکل را حل کنید. بچه ها همیشه به یک بزرگتر نیاز دارند تا اوضاع را بهتر کند. شاید نتوانند همان موقع معذرت خواهی کنند اما در بعضی موارد حتماً باید این عذرخواهی انجام شود.

6. سرزنش ها و درس دادن ها را برای وقتی بگذارید که فرزندتان آرام است و میتواند خوب به حرفهایتان گوش کند. از آنها بخواهید که مشکل رفتارشان را برایتان تکرار کنند و بگویند اگر دفعه بعد آن کار را تکرار کنند چه عواقبی خواهد داشت. اگر مشکلشان را قبول کردند و عواقب رفتار بدشان را پذیرفتند، اما بعدها تصمیم گرفتند که دوباره آن رفتارها را تکرار کنند، آن عواقب دیکر انتخاب خودشان بوده است. وقتی بعد ازاینکه آرام شدید با فرزندتان حرف بزنید، آنها حرف شما را خیلی بهتر درک می کنند. با این روش خیلی خوب می فهمند که کجای کارشان اشتباه بوده و دیگر حالت دفاعی به خود نمی گیرند.

7. فرزندتان را تنبیه فیزیکی نکنید. تنبیه بدنی واقعاً کار اشتباهی است چون نه تنها تحقیرشان کرده و احساساتشان را جریحه دار می کند، بلکه به آنها یاد می دهد که آنها هم می توانند کس دیگری را بزنند. وقتی در زندگی روزمره نمی توانید دیگران را به خاطر اشتباهاتشان بزنید، چرا باید با فرزند خودتان اینکار را بکنید؟

8. در سن 9 تا 10 سالگی معنای قاطعیت و جدیت را به آنها یاد بدهید. آنها را تشویق کنید که همیشه رفتاری مهربان، شوخ و دوستانه داشته باشند اما درعین حال محکم و استوار باشند و به خاطر اینکه همرنگ جماعت شوند دنباله رو همسالانشان نباشند.

9. یاد دادن انجام کارهای خانه به بچه ها در این زمان که فشار خیلی زیادی روی خانواده ها هست کار سختی است. اما اینکار را هم می توانید با تفریح و بازی از آنها بخواهید. مثلاً هر زمان که وقت کردید، فرزندانتان را صدا کنید و به آنها بگویید که 10 کار هست که باید انجام شود. هم کارهای بزرگ و هم کوچک در این 10 کار بگنجانید و بگویید که انجام این کارها نباید بیشتر از 20 تا 30 دقیقه وقت آنها را بگیرد. این کارها هر چیزی می تواند باشد: از آویزان کردن لباسها در جالباسی گرفته تا غذا دادن به حیوان خانگیتان. کارها را یکی یکی به آنها بگویید و تازمانیکه یک کار را تمام نکرده اند کار بعدی را به آنها محول نکنید. سعی کنید از کار آنها تعریف کنید چون این باعث می شود که کمتر غر بزنند و برای انجام بقیه کارها رغبت بیشتری داشته باشند.

10. به فرزندتان یاد بدهید به صدای درون ذهنش گوش کند. در ذهنشان است که تمام ارزشها و درس های زندگی که همه این سالها به آنها آموخته اید ذخیره می شود. به آنها یاد بدهید که آن صدا را که به آنها می گوید، "اینکار درست نیست"، یا "پدرم دوست نداره من اینکار را بکنم"، شناخته و برای انجام کارهایشان از آن کمک بگیرند.


 
comment نظرات ()

 
تصاویر دیدنی زنان در جام جهانی 2010
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 

 

منبع shadine.ir


 
comment نظرات ()

 
دیدنی
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 

منبع shadine.ir


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نادر - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نادر - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 


 
comment نظرات ()

 
تصاویر دیدنی زنان در جام جهانی 2010
نویسنده : نادر - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 

منبع shadine.ir

 


 
comment نظرات ()