بخوان و لذت ببر

بیایید ایمیل های جالب و خواندنی خود را به اشتراک بگذاریم

الو ....میشه گوشی رو بدید امام رضا؟
نویسنده : نادر - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
 

پیشاپیش ولادت هشتمین اخترتابناک امامت و ولایت حضرت امام رضا(ع) را به همه هموطنانم تبریک میگویم

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

تورو به فاطمه زهرا قسم میدم هرکی هر حاجتی داره واسطه استجابت دعاش شو

آمین یارب العالمین

گزیده‌ای از درد دلها و عرض ارادتهای تلفنی عاشقان دل سوخته به امام رضا‌(ع)، با(05112003334) خط تلفن مستقیم حرم مطهر رضوی 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
طنز سیاه
نویسنده : نادر - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
 

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه ؟ بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: مُیخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُی‌خُوره .....

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِیگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُی‌خُوریم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

منبع: Gevo Gorup


 
comment نظرات ()

 
"دستهای کوچک دعا" (در حاشیه روز کودک و دختر)
نویسنده : نادر - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧
 

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال که بصورت بین المللی در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است این جشنواره در اوایل تیر امسال (89 ) به کار خود پایان داد به مناسب روز کودک بد ندیدم تعدادی از این دعاها را که شاید خیلی از شما خوانده باشید بگذارم

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید


آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله )

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

 آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

 بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

 ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

 خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

 خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

 خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

 ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

 خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)

 دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

 خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

 خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

 خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

 ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

 ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

 خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

 خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله) 

 ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

 خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

 آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

 خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

 خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

 خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

 خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

 من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

 خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

 اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

 خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

 خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

 در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است.

ودر انتها

دعاهای فرشته کوچکی که درد بیماری سخت را تاب نیاورد و به آسمان رفت، برگزیده پنجمین جشنواره سراسری دست‌های کوچک دعا در تبریز شد.

به گزارش روابط عمومی کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان، یاسین خسروی کودک آسمانی بجنوردی و عضو مکاتبه‌ای مرکز آفرینش‌های ادبی کانون در استان خراسان شمالی اردیبهشت امسال در حالی دارِ فانی را پس از تحمل بیماری سرطان وداع گفت که دعاهای خالصانه و صمیمی او در پنجمین جشنواره سراسری و سومین جشنواره بین اللملی دست‌های کوچک دعا شرکت داده شده بود.
یاسین 6 ساله که دعاهای کودکانه‌اش عنوان دوم بخش سراسری این جشنواره را به دست آورده است، پای سفره هفت سین نوروز امسال از خدای خود خواسته بود که «کاش تو بهار و تابستونم هوا سرد بشه و هیچ خونه‌ای بخاری نداشته باشه تا مجبور نشم کلاهمو از سرم در بیارم.»
ذهن پرسش‌گر او به دنبال یافتن پاسخی برای این سوال بود که چرا بیماران سرطانی با شیرین درمانی (شیمی درمانی) معالجه می‌شوند و میان نام این درمان سخت و دردآور با شیرینی چه رابطه‌ای وجود دارد؟ آن‌جا که می‌گوید: «خدایا من نمی‌دونم چرا اسم این سرم لعنتی رو (که این‌همه درد داره) گذاشتن شیرین درمانی و هر وقت از بابا و مامان و حتی دکتر می‌پرسم فقط می‌خنده اما اونروز دیدم یکی از بچه‌ها که شیرین درمانیش تموم شده بود برای همه شیرینی آورد.»
یاسین در نوشته‌ی دیگری آرزو کرده است تا وقتی که بزرگ شد دکتر شود و از پزشک معالجش یک عالمه آزمایش خون بگیرد تا دل همه‌ی بچه‌های محک خنک شود!
بر اساس این گزارش برگزار کنندگان این جشنواره از مادر و پدر یاسین دعوت کرده‌اند تا در مراسم اهدای جوایز این جشنواره که روز پنجم تیر همزمان با میلاد حضرت امام علی(ع) در تبریز برگزار می‌شود، شرکت و جایزه یاسین را دریافت کنند.
اثر یاسین از میان بیش از 62 هزار دعای کودکان و نوجوانان ایرانی و خارجی رسیده به دبیرخانه جشنواره برگزیده شده است.
رقیه‌ هاشمی مادر یاسین خسروی و کارشناس ادبی کانون استان خراسان شمالی با راه‌اندازی وبلاگی با عنوان "همه یاسین‌های کوچک من" نوشته است: «در این وبلاگ دلتنگی‌های یک مادر نمایش داده می‌شود و گاهی گریزی بر زندگی کودکان سرطانی این وبلاگ تقدیم همه یاسین‌های کوچک من که خدا آنها را لایق فرشته شدن دانست و تقدیم همه فرشته‌های کوچکی که با دردی به بزرگی سرطان دست و پنجه نرم می‌کنند.»
او که برای شرکت در یک گردهمایی کاری به چالوس رفته بود لحظه اعلام خبر برنده شدن یاسین را در این وبلاگ چنین بازگو می‌کند: «بدجور بغضم ترکید وهای‌های گریه کردم وقتی بهم خبر دادند یاسین تو مسابقه بین‌المللی دست‌های کوچک دعا برگزیده شده و دعوتش کردند برای همایش تجلیل؛ بماند که یاسین چقدر دلش می‌خواست تو این مسابقه برنده بشه آخه اولین باری بود تو یه مسابقه رسمی شرکت می‌کرد و من بهش قول داده بودم کارش انتخاب می‌شه و می‌ریم تبریز، اما هرگز فکر نمی‌کردم کار یاسینم تو 62هزار اثر دوم بشه وبه‌جای تجلیل، براش یادبود بگیرن .»

 


 
comment نظرات ()

 
داستان طلاق
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
 

این مطلبو وقتی خوندم اونقدر منو تحت تاثیر قرار داد که با وجودی که میخواستم برای هفته آینده بگذارم نشد و دلم نیومد حتمن بخونید


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
زلال که باشی آسمان در تو پیداست
نویسنده : نادر - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
 

پرسیدم.... ،

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
عشقبازی به همین آسانی است
نویسنده : نادر - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
 

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
راهی غیر تکراری برای ابراز عشق
نویسنده : نادر - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
 

آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین  را، راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را، راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخواست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک  ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.


راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود


 
comment نظرات ()

 
روز اول دبستان (در حاشیه ماه مهر)
نویسنده : نادر - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()